تبليغاتX
پشت هیچستان
مثل تموم شهدا .... به کام من عسل بذار
گرگها خوب بدانند در این ایل غریب

که اگر ماتم دیرین پدر سوخته مر جان و جهان را

گرچه "یاران کهن" بیعت دیرینه شکستند ولی

عهد و میثاق پدر چون گره طره یار

بسته بر جان همه دُردکشان است هنوز

جان عشاق به راه شهداء در تب و تاب است هنوز

گرگها خوب بدانند که گر شب تار است

چشم فرمانده این ایل کهن دوخته بر مهتاب است

که فروغ رخ مهتاب پس ابر شکافت

جان عشاق بتافت....

---

گرگها خوب بدانند که ما

ما نه از گرگ بترسیم نه از مرگ و نه از شمر و یزید

عاشقان را غم یار است مزید

چون که از ناحیه حضرت حق فیض دمادم برسید

در همه دیر مغان حمد خدا راست مزید

که در این ایل غریب

گر پدر رفت یکی مرد خدا هست هنوز

گرچه ما یاد خمینی نتوانیم فراموش کنیم

باز منت ز خداست

که یکی آیت حق رهبر ما بر سر ما هست هنوز

جان عشاق پدر گو به سر طره مویش...

--

گرگ ها خوب بدانند که این ایل غریب

ره صد ساله خون پدران است همی

چه بس از حلقه عشاق که سر نیک بباخت

چه بس از حلقه پاکان که به خون رزم کهن را بشتافت

رخ معشوقه جلا داد به شمشیر فزون

--


پی نوشت: تقدیم به امام راحل عزیز...

______________________________

پی نوشت: من قبلا شعر خانم رهنورد در مورد گرگ ها رو منتشر کرده بود

حالا به نظرم اين شعر کامل تر هست


شاعر حسين کامکار

http://hoseinkamkar.blogfa.com/

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 11:2 قبل از ظهر  توسط ع.نوید | 
تو مپندار که مردان خدا کشته شدند 

 یا که مردان قبیله هدف دشنه شدند 

 پسر کوچک گهواره چوبی برخاست 

 پرچم کاوه آهنگر ما دین خداست 

 ما نه از گرگ بترسیم نه از شمر و یزید 

 عاشقان را غم یار است مزید 

 چون که از ناحیه حضرت حق فیض دمادم برسید

در همه دیر مغان حمد خدا راست مزید 

 که در ایل غریب 

 گر پدر
 رفت یکی مرد خدا هست هنوز 

 گرچه ما یاد خمینی نتوانیم فراموش کنیم 

 باز منت ز خداست

که یکی مرد خدا بر سر ما هست هنوز

 

حسین کامکار

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 9:7 بعد از ظهر  توسط ع.نوید | 
امروز لفظ پاک حزب الله

گویا  که در قاموس روشنفکر این قوم

دشنام سختی است

اما من خوب یادم هست

روزی که روشنفکر

در کافه های شهر پر آشوب

دور از هیاهوها

عرق می خورد

با جانفشانی های حزب الله

تاریخ این ملت

ورق می خورد .!

 

                      

                                                                                    (سید حسن حسینی)    

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 6:40 بعد از ظهر  توسط ع.نوید | 
گرگها خوب بدانند در این ایل غریب

گر پدر مردتفنگ پدری هست هنوز

گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند

توی گهواره ی چوبی پسری هست هنوز

آب اگر نیست نترسید که در قافله ی مان

دل دریایی و چشمان تری هست هنوز

دکتر زهرا رهنورد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در مورد شعر زیبای خانم رهنورد باید بیان کنم که کاملا با حرف ایشون موافقم. امروز به لطف انقلاب اسلامی ٬ هر چند که از فیض وجود امام امت ٬ خمینی کبیر (ره) محرومیم! اما نسل سوم فرزندان خمینی ٬ بسیار محکم تر و استوار تر راه آن امام راحل را ادامه می دهند و با پیروی و اطاعت محض از امام خامنه ای (حفظه الله تعالی)  اجازه نخواهند داد که خواب دشمنان قسم خورده این مرز و بوم محقق شود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 5:11 بعد از ظهر  توسط ع.نوید | 
ديشب اين طبع، بي‌قرار شما
خواست عرض ارادتي بكند
دست كم از دل شكسته‌تان
واژه‌هايم عيادتي بكند
***
چشم بد دور، عمرتان بسيار
كس نبيند ملالتان آقا!
ما نمرديم خون دل بخوري
تخت باشد خيالتان آقا!
***
چيست روباه در مصاف شير؟!
چه نيازي به امر يا گفته؟!
تو فقط ابرويي به هم آور
مي‌شود خواب دشمن آشفته

***
هست خاموشي‌ات پر از فرياد
در تو آرامشي است طوفاني
«الذي انزل السكينه» تو را
كرده سرشار از فراواني

***

واژه‌ها از لبت تراويدند
پرصلابت، پرعاطفه، پرشور
آفريدند در دل مردم
عزت، آمادگي، حماسه، حضور

***
اين حماسه همه ز يمن تو بود
گرچه از آن مردمش خواندي
رهبرا! تا ابد ولي محبوب
در دل عاشقان خود ماندي

***
سهم دلدادگان تو سلوي
قسمتِ دشمنان تو سجيل
رهبري نيست در جهان جز تو
كه ز امت چنين كند تجليل

***
نسل سوم چو نسل اول هست
با شعف با شعور با باور
جاري است انقلاب چون كوثر
هان! «فصل لربك وانحر»

***
گرچه در باغ سينه‌ات داري
لطف‌ها، مهرها، محبت‌ها
گفتي اما نمي‌روي چو حسين
تا ابد زير بار بدعت‌ها!
***
ناگهان در نماز جمعه شهر
عطر محراب جمكران گل كرد
بغض تو تا شكست بر لب‌ها
ذكر يا صاحب الزمان (عج) گل كرد
***
جان ايران! چه شد كه جانت را
جان ناقابلي گمان كردي؟!
آبروي همه مسلمانان
اشك ما را چرا درآوردي؟!
***
جسم تو كامل است، ناقص نيست
مي‌دهد عطر يك بغل گل ياس
دستت اما حكايتي دارد...
رَحِمَ اللهُ عَمِي العباس!
(شعر حجت‌الاسلام جواد محمدزماني)
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 6:35 بعد از ظهر  توسط ع.نوید | 
فهمیدن عشق را چه مشکل کردند


ما را ز درون خویش غافل کردند


انگار کسی به فکر ماهی ها نیست


سهراب بیا که آب را گل کردند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 6:3 بعد از ظهر  توسط ع.نوید | 
سلام من به تو یا صاحب الزمان به فدایت
چه میشود شنوم در کنار کعبه صدایت

سلام من به تو ای روح حج حقیقت ایمان
عزیز گم شده دل یگانه مهدی دوران



سلام من به مدینه به آستان رفیعش
به مسجد نبوی ، به لاله های بقیعش

سلام من به علی و به حلم و صبر عجیبش
سلام من به بقیع و چهار قبر غریبش

نشسته باز دلم پشت درب بسته آنجا
گرفته باز دلمن بهر قبر مخفی زهراء (س)

تو ای مسافر شهر مدینه در دل شب ها
نبود هر چه که گشتم نشان ز مرقد زهرا(س)
یــا زهــــــــــراء (س)


سلام من به تو ای بانویی که مرد نبردی
ز غیر هر چه که دیدی به یار شکوه نکردی

ســلام من به بــازو ، کبــودی رویـت
به سرخ فامی اشک تو و سپیدی مویت
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 11:39 قبل از ظهر  توسط ع.نوید | 
باز هم مرغ سحر، بر سر منبر گل

دم‌به‌دم می‌خواند، شعر جان‌پرور گل


باز از مسجد شهر، صوت قرآن آيد

با نسيم سحری، عطر ايمان آيد


كودكان خوش‌سخن، شب فراری شده باز

ديده را باز كنيد، شده هنگام نماز


باز خورشيد قشنگ، آمد از راه دراز

باز در دشت و دمن، چشم نرگس شده باز


خيز از بستر خواب، كودك زيبا رو

وقت بيداری شد، خيز و تكبير بگو
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 4:27 بعد از ظهر  توسط ع.نوید | 

وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونان که بايدند
نه بايد ها...

مثل هميشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض مي خورم
عمري است
لبخند هاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي کنم :
باشد براي روز مبادا !
اما
در صفحه هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما کسي چه مي داند ؟
شايد
امروز نيز روز مبادا باشد !

* * *

وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونانکه بايدند
نه بايد ها...

هر روز بي تو
روز مبادا است !

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به شخصه زیاد اعتقادی به شعر های خیلی بی وزن و قافیه ندارم و از لغت قطعه ادبی استفاده می کنم! اما این نوشته از مرحوم قیصر واقعا ارزشش رو داره!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

من می خوام پرواز کنم!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 8:33 بعد از ظهر  توسط ع.نوید | 
صوفيان جمله حريفند و نظر باز ولي

                                  زين ميان حافظ دل سوخته بد نام افتاد

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 7:26 بعد از ظهر  توسط ع.نوید | 
به نام او

دلا رفیق سفر بخت نیکخواهت بس

نسیم روضه شیراز پیک راهت بس

 

دگر ز منزل جانان سفر مکن درویش

 

که سیر معنوی و کنج خانقاهت بس

 

وگر کمین بگشاید غمی ز گوشه دل

 

حریم درگه پیر مغان پناهت بس

 

به صدر مصطبه بنشین و ساغر می‌نوش

 

که این قدر ز جهان کسب مال و جاهت بس

 

زیادتی مطلب کار بر خود آسان کن

 

صراحی می لعل و بتی چو ماهت بس

 

فلک به مردم نادان دهد زمام مراد

 

تو اهل فضلی و دانش همین گناهت بس

 

هوای مسکن ملوف و عهد یار قدیم

 

ز ره روان سفرکرده عذرخواهت بس

 

به منت دگران خو مکن که در دو جهان

 

رضای ایزد و انعام پادشاهت بس

 

به هیچ ورد دگر نیست حاجت ای حافظ

 

دعای نیم شب و درس صبحگاهت بس

 
 
یا حق
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 7:42 بعد از ظهر  توسط | 
لطفا مسير مرثيه ها را عوض کنيد
نزد کميل رفته و دعا را عوض کنيد
آيا حسين مرده است که ماتم گرفته ايد ؟
اين جامه سياه عزا را عوض کنيد
بيمارهاي خسته ، طبيب شما منم
تشخيص داده ام که دوا را عوض کنيد
با اين خداي سنگي ، توحيد مشرکي است
خيلي سريع ! زود ، خدا را عوض کنيد
بين حسين من و شما فرق فاحشي است
لطفا مسير کرب و بلا را عوض کنيد
عباس گشته ايد که از دست بگذريد
آويني آمديد که پا را عوض کنيد
اين شهر غرق خون دل حاج همت است
دوشيزگان عشوه ، حنا را عوض کنيد !
اين گوش ها هميشه پر از لن تراني است
تا چشم هاي سر به هوا را عوض کنيد
در کربلا براي شما جنگ کرده اند
حالا شما معاويه ها را عوض کنيد !


شعر : عليرضا اطلاقي

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 1:44 بعد از ظهر  توسط ع.نوید | 
به مژگان سیه کردی هزارن رخنه در دینم!
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 1:14 بعد از ظهر  توسط ع.نوید | 
دلا غافل ز سبحانی چه حاصل

                                               اسیر نفس شیطانی چه حاصل

تو که ناخوانده ای علم سماوات

                                              تو قدر خود نمی دانی چه حاصل

بابا طاهر عریان

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 9:10 بعد از ظهر  توسط ع.نوید | 
dovoomin poste man

خیلی دوست داشتم که امتحان نداشتم و در مورد دکتر شریعتی و قسمتی از نوشته هاش چیز هایی بنویسم

البته بعد از امتحانات این کار رو می کنم

نقدا این شعر زیبا که دومین پست وبلاگم هم بوده رو داشته باشید.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 5:3 بعد از ظهر  توسط ع.نوید | 

در فلق بود که پرسید سوار

آسمان مکثی کرد

رهگذر شاخهء نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

"نرسیده به درخت،

کوچه باغی ست که از خواب خدا سبز تر است

و در آن عشق به اندازهء پر های صداقت آبی ست.

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ،سر بدر می آرد،

پس به سمت گل تنهایی می پیچی،

دو قدم مانده به گل،

پای فوارهء جاوید اساطیر میمانی

و تو راترسی شفاف فرا می گیرد.

در صمیمیت سیال فضا،خش خشی می شنوی:

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا،جوجه بردارد از لانهء نور

و از او می پرسی

خانهء دوست کجاست."

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 11:4 قبل از ظهر  توسط ع.نوید | 
امشب صدای تیشه               از بیستون نیامد

        

                                          شاید به خواب شیرین              فرهاد رفته باشد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 10:57 قبل از ظهر  توسط ع.نوید | 

آقا حتما حتما برید دیباچه ی شاهنامه رو بخونید

هم خیلی زیبا و دلنشین و بیان بسیار زیبایی داره

هم اینکه اعتقاد فردوسی رو به خوبی نشون میده (در شرایط زمانی سلطنت سلطان محمود!)

چند تا بیتش رو اینجا میارم ٬ بقیه اش هم برای بعد :

وگر دل نخواهی که باشد نژند                                          نخواهی که دایم بوی مستمند

 

به گفتار پیغمبرت راه جوی                                                دل از تیرگیها بدین آب شوی

 

چه گفت آن خداوند تنزیل و وحی                                           خداوند امر و خداوند نهی

.

.

.

چهارم علی بود جفت بتول                                                 که او را به خوبی ستاید رسول

 

که من شهر علمم علیم در ست                                             درست این سخن قول پیغمبرست

 

گواهی دهم کاین سخنها ز اوست                                             تو گویی دو گوشم پرآواز اوست

 

علی را چنین گفت و دیگر همین                                             کزیشان قوی شد به هر گونه دین

 

نبی آفتاب و صحابان چو ماه                                                      به هم بسته‌ی یکدگر راست راه

 

منم بنده‌ی اهل بیت نبی                                                             ستاینده‌ی خاک و پای وصی

 

حکیم این جهان را چو دریا نهاد                                                              برانگیخته موج ازو تندباد

 

چو هفتاد کشتی برو ساخته                                                                 همه بادبانها برافراخته

 

یکی پهن کشتی بسان عروس                                                  بیاراسته همچو چشم خروس

 

محمد بدو اندرون با علی                                                            همان اهل بیت نبی و ولی

 

خردمند کز دور دریا بدید                                                                     کرانه نه پیدا و بن ناپدید

 

بدانست کو موج خواهد زدن                                                        کس از غرق بیرون نخواهد شدن

 

به دل گفت اگر با نبی و وصی 

شوم غرقه دارم دو یار وفی
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 12:29 بعد از ظهر  توسط ع.نوید | 
هزار دشمنم ار میکنند قصد هلاک                     گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک

مرا امید وصال تو زنده میدارد                             وگرنه هر دمم از هجر توست بیم هلاک

نفس نفس اگر از باد بشنوم بویش                     زمان زمان چو گل از غم کنم گریبان چاک

رود بخواب دو چشم از خیال تو هیهات                 بود صبور دل اندر فراق تو حاشاک 

اگر تو زخم زنی به که دیگری مرهم                     وگر تو زهر دهی به که دیگری تریاک

عنان مپیچ که گر میزنی به شمشیرم                 سپر کنم سر و دستم ندارم از فتراک

ترا چنانکه تویی هر نظر کجا بیند                        بقدر دانش خود هر کسی کند ادراک

                                بچشم خلق عزیز جهان شود حافظ

                                که بر در تو نهد روی مسکنت بر خاک

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 5:40 بعد از ظهر  توسط ع.نوید | 
خدا رحمت کند معلمم مرحوم حمید شیدوش را :

 

رفته بودم سر حوض

تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب

آب درحوض نبود 

ماهیان می گفتند 

هیچ تقصیر درختان نیست 

ظهر دم کرده تابستان بود

پسر روشن آب لب پاشویه نشست

و عقاب خورشید آمد او را به هوا برد که برد

به درک راه نبردیم به اکسیژن آب

برق از پولک ما رفت که رفت

ولی آن نور درشت

عکس آن میخک قرمز در آب

که اگر باد می آمد دل او پشت چین های تغافل می زد

چشم ما بود

روزنی بود به اقرار بهشت

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن

و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است

باد می رفت به سر وقت چنار

من به سر وقت خدا می رفتم

سهراب سپهری

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 5:17 بعد از ظهر  توسط ع.نوید | 
از این شعر بسیار زیبای مقام معظم رهبری خیلی خوشم اومد. به نظرم یک شاهکاره ادبیه! اونقدر خوشم اومد که صوت وبلاگم رو به صوت ایشون مزین کردم!

سر خوش ز سبوي غم پنهاني خويشم
چون زلف تو سرگرم پريشاني خويشم

در بزم وصال تو نگويم ز کم و بيش
چون آينه خو کرده به حيراني خويشم

لب باز نکردم به خروشي و فغاني
من محرم راز دل طوفاني خويشم

يک چند پشيمان شدم از رندي و مستي
عمري است پشيمان ز پشيماني خويشم

از شوق شکرخند لبش جان نسپردم
شرمنده جانان ز گرانجاني خويشم

بشکسته تر از خويش نديدم به همه عمر
افسرده دل از خويشم و زنداني خويشم

هر چند « امين » بسته دنيا نيم اما
دلبسته ياران خراساني خويشم

سید علی خامنه ای

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 12:3 بعد از ظهر  توسط ع.نوید | 
گل بی رخ يار خوش نباشد
بی باده بهار خوش نباشد
 
طرف چمن و طواف بستان
بی لاله عذار خوش نباشد
 
رقصيدن سرو و حالت گل
بی صوت هزار خوش نباشد
 
با يار شکرلب گل اندام
بی بوس و کنار خوش نباشد
 
هر نقش که دست عقل بندد
جز نقش نگار خوش نباشد
 
جان نقد محقر است حافظ
از بهر نثار خوش نباشد
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 11:26 قبل از ظهر  توسط ع.نوید | 
 

بـه مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینـم                          بیا کز چـشـم بیمارت هزاران درد برچینـم


الا ای همنشین دل که یارانـت برفـت از یاد                        مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنـشینـم

جهان پیر است و بی‌بنیاد از این فرهادکش فریاد             که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم

 

ز تاب آتـش دوری شدم غرق عرق چون گـل                    بیار ای باد شبگیری نسیمی زان عرق چینـم

جـهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی                        کـه سلـطانی عالم را طفیل عشق می‌بینم

 

اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست            حرامـم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم

صـباح الـخیر زد بلبل کـجایی ساقیا برخیز                     کـه غوغا می‌کند در سر خیال خواب دوشینم

شـب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعین               اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینـم

                                 

                                      حدیث آرزومـندی که در این نامه ثبت افـتاد
                                  

                                       هـمانا بی‌غـلـط باشد که حافظ داد تلقینم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 10:12 قبل از ظهر  توسط ع.نوید | 
من بازم برای خودم شعر بافتم!

 

هوا سرد است و من گرمم!

                                   سراسر شور و آهنگم

                                              سراسر عشق و امیدم

                                                                           همیشه فکر خورشیدم

 

 

سکوتی سرد

چراغی کهنه و خسته

                              خیابان خلوت و تنها

                              همه دلداده ها پژمرده و دل خسته و غمگین

 

ولی من چون تکه ای آتش

                                 بسی مغرور و مستحکم

                                                                 ندارم چشم حتی بدست دوستان دور یا نزدیک!    

 

 

لذا من دوست می دارم :

ببخشم گرمی خود را

بدست سرد و تنهای

                            تمام مردم دنیا   

                 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 6:23 بعد از ظهر  توسط ع.نوید | 

کاش در دهکده عشق فراوانی بود

                                                  توی بازار صداقت کمی ارزانی بود

 

کاش اگر گاه کمی لطف به هم میکردیم

                                                   مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود

 

کاش به حرمت دلهای مسافر هر شب

                                                 روی شفاف ترین خاطره مهمانی بود

 

کاش دریا کمی از درد خودش کم میکرد

                                                  قرض می داد به ما هر چه پریشانی بود

 

 

کاش به تشنگی پونه که پاسخ دادیم

                                                 رنگ رفتار من و لحن تو انسانی بود

 

مثل حافظ که پر از زمزمه و الهامست

                                                کاش رنگ شب ما هم کمی عرفانی بود

 

چه قدر شعر نوشتیم برای باران

                                              غافل از آن دل دیوانه که بارانی بود

 

کاش سهراب نمیرفت به این زودی ها

                                               دل پر از صحبت این شاعر کاشانی بود

 

کاش دلها پر افسانه نیما می شد

                                            و به یادش همه شب ماه چراغانی بود

 

کاش چشمان پر از پرسش مردم کمتر

                                            غرق این زندگی سنگی و سیمانی بود

 

کاش دنیای دل ما شب از این شب ها

                                             غرق هر چیز که می خواهی و می دانی بود

 

دل اگر گرفت  دعایش بکنیم

                                         راز این شعر همین مصرع پایانی بود

 

 

 

مریم حیدر زاده

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 3:28 بعد از ظهر  توسط ع.نوید | 
امشب چه غوغا کرده ای طو فان چه بر پا کرده ای
                                                        در سرزمين سينه ام دل را چو دريا کرده ای
گاهی به مدم می کشی گاهی به جذرم می کشی
                                                         ای ماه  پر افسون مرا بالا و پايين کرده ای
تا کی به ساحل سر زنم امواج را بر در زنم
                                                       تا کی بجويم من تو را لنگر کجا را کرد ه ای
کی در هوا فانی شوم کی ابر بارانی شوم
                                                     بر من بتاب ای ماهتاب کاتش به دلها کرده ای
پا در رکاب موج بر با خود مرا تا اوج بر
                                                    آی و وفا کن در کنار عهدی که با ما کرده ای
آی و تنی در اب زن چرخی در اين گرداب زن
                                                     آیا به عمرت اينچنين موجی تماشا کرده ای
تو سينه ام را ميدری تا کی نمايی دلبری
                                                           گويا ميان يک صدف گوهر تو پيدا کرده ای
پر شور گرديده دلم با آن که نزد ساحلم
                                                      می ميرم از تشنه لبی از ما چه پروا کرده ای
بردی ببر اين ابرو در هم مکش آن چشم و رو
                                                                از آبروی من عجب ابری مهيا کرده ای
شد رعد و برق اين ابر من يعنی سر امد صبر من
                                                         باران که می بارد بيا دل را تو رسوا کرده ای
ديگر چه سود از گفتگو رو گل ندارد پشت و رو
                                                        با ما مگر تا پیش از اين بهتر از اين تا کرده ای
دريای من آرام گير از عکس رويش کام گير
                                                      مه در بغل کی آيدت دل خوش چه بيجا کرده ای

 حجت الاسلام پناهیان

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 5:50 قبل از ظهر  توسط ع.نوید | 

آنروز كه عاشق جمالت گشتم ديوانه روى بى مثالت گشتم

 

ديدم نبود در دو جهان جز تو كسى بيخود شدم و غرق كمالت گشتم

 

امام خمينى (ره)

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 8:48 بعد از ظهر  توسط ع.نوید | 

از غــــم دوست، در اين ميكده فــــرياد كشم      داد رس نيست كـه در هجر رخش داد كشم

داد و بيــــداد كه در محفل مــــا رندى نيست       كــــه بــــرش شكوه بــرم، داد ز بيداد كشم

شاديــــم داد، غمم داد و جفـــــــــا داد و وفا       بــا صفـــا مـــنّت آن را كـه به من داد، كشم

عـــــاشقم، عــــاشق روى تو، نه چيز دگرى       بــــار هجــــــران و وصالت به دل شاد، كشم

در غمت اى گل وحشىِ من، اى خسرو من       جــــور مجنــــون ببـــــرم، تيشه فرهاد كشم

مُـــــردم از زنـــدگىِ بى تو كه با من هستى      طــــرفه ســرّى است كه بايد برِ استاد كشم

سالهــــا مـــــى گــــــذرد، حادثه ها مى آيد       انتظـــــار فـــــــرج از نيمـــــه خــــــرداد كشم

امام خمینی

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 8:39 بعد از ظهر  توسط ع.نوید | 

چون صيد به دام تو به هر لحظه شکارم

 اي طرفه نگارم

از دوري صياد دگر تاب ندارم

رفته است قرارم

چون آهوي گم گشته به هر گوشه دوانم

تا دام در آغوش نگيرم نگرانم!

 

از ناوک مژگان چو دو صد تير پراني

 ور دل بنشاني

چون پرتوي خورشيد اگر رو بکشاني

 واي از شب تارم

دربند و گرفتار بر آن سلسله مويم

از ديده  ره کوي تو با اشک بشويم

با حال نزارم باحال نزارم!

 

برخيز که داد از من بيچاره ستاني

 بنشين که شرر در دل تنگم بنشاني

تا آن لب شيرين به سخن بازگشايي

 خوش جلوه نمايي

اي برده امان از دل عشاق کجايي

تا سجده گذارم تا سجده گذارم (تورا)

 

گر بوي تو را باد به منزل برساند

 جانم به لب آرد

ور نه  ز وجودم اثري هيچ نماند

جز گرد غبارم جز گرد غبارم!

 

                                          

 

 

تو کمان کشیده و در کمین ،که زنی به تیرم و من غمین

 

                              همه غمم بود از همین ، که خدا نکرده خطا کنی!

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

عشق می گوید به گوشم پست پست

 

                                      صید بودن خوش تر از صیادی است

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 11:24 قبل از ظهر  توسط ع.نوید | 
من یادم رفته بودم اسم شاعر شعر قبلی رو زیرش بنویسم !!! معذرت می خوام !

این هم یک شعر از خودم تقدیم به آقا :

هزار لیلی مجنون فدای چشم تو باد

                        چرا که چشم خمارت چنین خرابم کرد

دوشنبه ی هفته پیش سر کلاس سیستم عامل!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 11:24 بعد از ظهر  توسط ع.نوید | 
از 2 سال پیش تا حالا کلی فرق کردم :

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و درآن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب آيينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا كه دلت با دگران است

تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن

با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم

سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم

تو به سنگ زدي من رميدم نه گسستم

بازگفتم كه نتو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد

يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي دردامن اندوه كشيدم

نگسستم نرميدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم

نكني ديگر از آن كوچه گذر هم

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

 

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 9:25 قبل از ظهر  توسط ع.نوید | 
زندگي شايد
يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد
زندگي شايد
ريسمانيست كه مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد
زندگي شايد طفلي است كه از مدرسه بر ميگردد
زندگي شايد افروختن سيگاري باشد در فاصله رخوتناك دو همآغوشي
يا عبور گيج رهگذري باشد
كه كلاه از سر بر ميدارد
و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد صبح بخير
فروغ

کلی مطلب نوشته بودم که پرید . فقط شعر رو دوباره نوشتم

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 2:30 بعد از ظهر  توسط ع.نوید | 
 

ماه رمضان شد می و میخانه برافتاد

 

                          عشق و طرب و باده به وقت سحر افتاد

 

افطار به می کرد برم پیر خرابات

 

                         گفتم که تو را روزه به برگ و ثمر افتاد

 

با باده وضو گیر که در مذهب رندان

 

                        بر حضرت حق این عملت بارور افتاد

 

 

 امام

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 10:42 بعد از ظهر  توسط ع.نوید | 
من از زماني
كه قلب خود را گم كرده است
من از تصور بيهودگي اين همه دست
و از تجسم بيگانگي اين همه صورت مي ترسم
(فروغ)
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم تیر 1384ساعت 7:13 بعد از ظهر  توسط ع.نوید | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دو دانشجوی دانشگاه صنعتی شریف که خود را سرباز امام خمینی (رضوان الله تعالی علیه) و امام خامنه ای(حفظه الله) می دانند

پیوندهای روزانه
آخرین زمان (لرد تری ام)
یاغی (کسی که می شناسم و به او اعتقاد دارم)
بازگشت دخو
رز سوخته (نمی شناسم)
یگانه (من اون رو میشناسم اما اون منو نمی شناسه!!!)
بی عمر (محمد صادق باطنی)
بازاریابی چند سطحی (آقای نقشینه ارجمند)
الف لام میم (فرزاد سمیع)
انتظار (یوسف کوه مسکن)
هوس سفر (محمد مهدی دادمان)
مهاجر (حسین غفوری)
سوتک (حسین بادامچی)
کهف (حسین سلیمانی)
سبحان (چی بگم)
مجاز (انتظار تا کی....؟)
دانشجویان آزاد
جستجو گری در مسیر شدن (مجتبی حاجی قاسمی)
ساقی میکده ی ما!!! (سعید توکلی)
آرام دل (نمی شناسمش اما از وبلاگش خیلی خوشم میاد)
منطقه ممنوعه (ابوالفضل رفیع ها)
سلمان (محسن چیت چیان)
یه مهتدین دیگه!
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
مهر 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
بهمن 1384
آذر 1384
تیر 1384
آرشیو موضوعی
اجتماعی
دل درد
سیاسی
عقاید
اخلاقی
شعر
شهادت
علمی
تجربیات
قرآن در حد خودم
نویسندگان
ع.نوید
حامد
پیوندها
امام خمینی
امام خامنه ای
دفتر مقام معظم رهبري آيت الله العظمي خامنه اي
حضرت آیت الله العظمی صافی گلپایگانی
حضرت آیت الله العظمی وحید خراسانی
حضرت آیت الله العظمی بهجت
حضرت آيت الله العظمي سيستاني
حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی
حضرت آیت الله العظمی نوری همدانی
حضرت علامه جوادی آملی
حضرت استاد مصباح یزدی
حضرت آيت الله محتبي تهراني
حضرت آيت الله مرتضي تهراني
معلم شهید انقلاب مرتضی مطهری
معلم انقلاب علامه محمد رضا حکیمی
آیت الله جعفر سیدان (پرچم دار تفکیک)
معلم انقلاب دکتر علی شریعتی
موسسه فرهنگی مهتدین
شبکه رشد
هیئت منتظرین
فیلم شهید ادواردو آنیلی
مرد يزدان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

تحریم 
کالای اسرائیلی