![]() |
![]() |
|
| مثل تموم شهدا .... به کام من عسل بذار |
|
در 5 مهر عملیات ثامن الائمه رخ داد
در 8 مهر مهر سانحه هواپیمای C-130 و شهادت سرداران، فكورى، كلاهدوز، جهان آرا، فلاحى و نامجو رخ داد
به یاد شبهای فتح المبین و شهدای فتح المبین... عزیزان و برادرانی که رفتند و ما را در این جا تنها گذاشته اند |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 11:10 قبل از ظهر توسط ع.نوید |
|
|
دوباره در حال و هوای فتح المبین قرار گرفتم
و رفقایی که رفتن و ما رو این جا تنها گذاشتن . . . یاد شون بخیر |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 10:57 قبل از ظهر توسط ع.نوید |
|
|
ديشب اين طبع، بيقرار شما
خواست عرض ارادتي بكند دست كم از دل شكستهتان واژههايم عيادتي بكند *** چشم بد دور، عمرتان بسيار كس نبيند ملالتان آقا! ما نمرديم خون دل بخوري تخت باشد خيالتان آقا! *** چيست روباه در مصاف شير؟! چه نيازي به امر يا گفته؟! تو فقط ابرويي به هم آور ميشود خواب دشمن آشفته *** هست خاموشيات پر از فرياد در تو آرامشي است طوفاني «الذي انزل السكينه» تو را كرده سرشار از فراواني *** واژهها از لبت تراويدند پرصلابت، پرعاطفه، پرشور آفريدند در دل مردم عزت، آمادگي، حماسه، حضور *** اين حماسه همه ز يمن تو بود گرچه از آن مردمش خواندي رهبرا! تا ابد ولي محبوب در دل عاشقان خود ماندي *** سهم دلدادگان تو سلوي قسمتِ دشمنان تو سجيل رهبري نيست در جهان جز تو كه ز امت چنين كند تجليل *** نسل سوم چو نسل اول هست با شعف با شعور با باور جاري است انقلاب چون كوثر هان! «فصل لربك وانحر» *** گرچه در باغ سينهات داري لطفها، مهرها، محبتها گفتي اما نميروي چو حسين تا ابد زير بار بدعتها! *** ناگهان در نماز جمعه شهر عطر محراب جمكران گل كرد بغض تو تا شكست بر لبها ذكر يا صاحب الزمان (عج) گل كرد *** جان ايران! چه شد كه جانت را جان ناقابلي گمان كردي؟! آبروي همه مسلمانان اشك ما را چرا درآوردي؟! *** جسم تو كامل است، ناقص نيست ميدهد عطر يك بغل گل ياس دستت اما حكايتي دارد... رَحِمَ اللهُ عَمِي العباس! (شعر حجتالاسلام جواد محمدزماني) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 6:35 بعد از ظهر توسط ع.نوید |
|
|
If this keeps me away much longer
I don't know what i will do You've got to understand its a hard life That I'm going through ... And when the night falls in around me I dont think i'll make it through I'll use your light to guide the way Cause all I think about is you ... I dont think i'll make it through |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 6:38 بعد از ظهر توسط ع.نوید |
|
|
شب قدره ، شب یلدا
شب بی قراری من شبیه دست بتوله بال این قناری من شب گریه ، شب آهه مهر و در دامن ماهه میگه غساله به عمه: بدنش چرا سیاهه؟ شب بی ستاره من شب آخر رقیه بالش خاک خرابست به زیر سر رقیه! شب یاس و شب لاله شب گریه زلاله شب تشیع کبوتر شب دفن یک سه سالهشب بخت واژگونه شب لیلای جنونه یه لباس پاره ، پارهپر لکه های خونه شب ماه بی نقابه شب خورشید خرابه آب غسل این فرشته اشک زینب و ربابه شب بیچارگی من! شب بی تغزل منتو بهشت برای اصغر لالایی بخون گل منشب تلخ خسته بالی جا داره تا صبح بنالی کشته شد گلم زدست طعنه های این اهالی شب بی سحر ، شب غم میگیره دل از غروبش حیف که وقت دفن گل نیومد عموی خوبش |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 11:24 قبل از ظهر توسط ع.نوید |
|
|
قرار مون این نبود!
قرار بود دنیا مزرعه آخرت باشه! اما انگار تبدیل شده به یک چراگاه متعفن که یه عده هر چی بیشتر می خورن ببشتر حریص می شن!!!! _____________________________________________________________ پ. ن: آقای صدر نژاد ! شما همون کسی هستی که به همراه برادر تاریخی سعی در اغفال من داشتید و می خواستید که با دور زدن دوستان به شما شیر موز بدم!!! و من هم با یک رانی سر و تهش رو هم آوردم!!! آقای رجول شما همون کسی هستی که باعث شدی در شمال (تنکابن) بعد از زلزله دوستان نتونستن درس بخونن و خودت رفتی یه گوشه نشستی و درس خوندی! و رتبه 100 شدی و رفتی شریف! و حالا زن گرفتی! و بد تر از آن اینکه اون اوطو رو شکستی و داشتی می پیچوندی! عمرا اگه بتونی انکار کنی!!!!! و اما آقای نجفی..... شما همون کسی هستی که .... آره بزار خیلی از حرف ها رو نگم اما بزار همه بدونن که بدون گواهی نامه میشینی پشت موتور!!! (حالا که بحث موتور شد بزار بگم) آقای مهدی میرزایی ! شما همون کسی هستی که داشتی در محیط دانشگاه به من موتور سواری رو یاد می دادی!!! خودتم بلد نبودی! در ضمن یادمون نرفته که توی طرح ولایت سر کلاس گردو می خوردی!! آقای محمودی ! شما همون کسی هستی که همیشه توی ابن سینا سوت می زدی! و اکنون استاد ها به خونت تشنه هستند! قضیه شهر بازی تنکابن یادمون نرفته ! آقای اسلامی مسلم ! با دل و روده ی مرتضی رضا نژاد چه کردی؟ بی خود بحث رو عوض نکن که من اون بچه معصوم رو خوردم! همه میدونن که تو خوردی! آقای حنیف! ایکاش دوستان رو تحریک نمی کردی که مقابل دفن احترام آمیز شهدا در مسجد دانشگاه بایستند! آخر چه حاصل؟ بهتره در مورد س.م.ا.آ. هیچ حرفی نزنم! آقای نوربخش! استاد محترم تربیت بدنی شماکه دوستانرو می اندازید!آیا فکر نمی کنید؟ آقای خاکزاد شما همون کسی هستی که توی درگیری میدون محسنی سوتی دادی! و اشتباهی با لانچیکو.... به ماند که خودت می دونی نیکی جان یادت می خواستیم بریم لبنان! (در واقع برید!!!) آقای دهنوی یادت که برای اردو ورودی ها برنامه می ریختیم !! امشب با جواد درویش یادش افتادیم شما همون کسی هستی که یک دفعه یک ساعت دیر اومدی!!!! (از من هم دیر تر) و من و بقیه پشت در منتظر بودیم ! بعدش هم جریمه نشدی! انداختی گردن جواد (بهش خبر نداده بودی و دیرتر از تو اومد!) و در نهایت آقای حاجی جعفری! شما همون کسی هستی که یک مسلم فاندامنتالیسم هستی و تضمین داده بودی که اگر .... جور نشه یک شیرنی حسابی به ما بدی! که جور نشده ! آخه کی میاد ... شو بده به تو! چی شد نامرد! شیرنی ما رو بده! به جای اینکه بری روی داربست! برو زن بگیر تا آدم شی! _______________________________________________________________________ پ.ن.: دنیا واقعا چقدر میارزه؟ بنز آخرین مدلش یه روزی زیر پای منه و یه روزی زیر پای دیگری آخرش هممون توی یه پارچه مثل یه شوکولات تلخ می خوابیم! هیچ کس هم نگاهی بهمون نمیندازه! اولاغ! آدم شو! اینقدر دنبال حرف و خواست و هوس مردم نرو! مردم بنده دنيا هستند و دين لق لقه زبانشان است - امام حسين (ع) آن ها دروغ می گویند که دین دارند! به هنگام بلا می بینی که دین ندارند! سرنوشتت را به دست مردم نده! إنّ الناس عبید الدنیا و الدین لعق علی ألسنتهم یحوطونه ما درّت معائشهم بدرستیکه مردم بندگان دنیا هستند و دین بسته به زبان آنهاست. تا جائیکه زندگیشان را تأمین کند، آن را میچرخانند. و در جای دگر دارد: إن هذه الدنیا قد تغیرت و تنکرت و أدبر معروفها فلم یبق منها إلا صبابة کصبابة الإناء و خسیس عیش کامرعی الوبیل ألا ترون أنّ الحق لا یُعمل به و أنّ الباطل لاینتهی عنه لیرغب المؤمن فی لقاء الله محقّاً بدرستیکه حقیقتاً این دنیا تغییر کرده و زشت شده است و خوبیهایش پشت کرده است پس جز نم و تری که در ته کاسه مانده باشد، و زندگی بیارزشی که همانند چراگاه بد است (از آن چیزی نمانده) آیا نمیبینید که به حق عمل نمیشود و از باطل نهی نمیگردد! تا حدی که بنده مؤمن حقیقتاً آرزوی مرگ میکند پس بدرستیکه من مرگ را جز سعادت و زندگی با ظالمان را جز هلاکت نمیبینم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 2:45 قبل از ظهر توسط ع.نوید |
|
|
مرگ رفتن از این دنیا به یک دنیای خیلی بهتر است!
مرگ پرواز پرنده اسیر در این دنیا برای مومن است. مرگ رهایی از دنیایی است که حکومت آن به اندازه آب دهان بز نمی ارزد! ______________________________________________________ دهه این حرف ها گذشته مربی! دهه دهه ثباته! |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 9:24 بعد از ظهر توسط ع.نوید |
|
|
خدایا!
من هر آنچه که در زندگی خواستم به من دادی حالا ازت دو تا چیز دیگه می خوام: اول خودت دوم مرگ! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 10:38 قبل از ظهر توسط ع.نوید |
|
|
یا مقلب القلوب و الاحوال
یا مدبر اللیل و النهار یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال ____________________________________ ای دوست قبولم کن و جانم بستان! مستم کن و از هر دو جهانم بستان! ____________________________________ امیدوارم که تمام دوستان حلالمان کنند! ( مخصوصا شما دوست عزیز! حسین بادامچی) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 8:0 بعد از ظهر توسط ع.نوید |
|
|
دوست عزیز!
جناب آقای س . م . ا . آ من برای شما احترام زیادی قائل بوده و هستم ولی هرچی فکر می کنم می بینم که اصلا و ابدا نمی تونم معنای این کار آخرت رو بفهمم! این کارت اشتباه عزیزم و مطمئن باش که نتیجه عکس می ده! و هیچ توجیهی ندارد! از ما گفتن بود! و حجت بر شما تمام گشت! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 9:39 قبل از ظهر توسط ع.نوید |
|
|
من یه مدت نبودم...ولی حالا اومدم نمی دونم چرا ولی فکر می کنم که باید یه سری از حرف ها رو بنویسم!!!
البته توی این مدت هم بودم ! یعنی خودم می گفتم هستم ولی خستم! راستش نمی دونم چرا اما یه چند وقتیه که دلم قهوه تلخ می خواد! شاید باورش برای همه سخت باشه اما اگه توضیح بدم معلوم بشه چند وقتیه که دوست دارم برم بالای بلند ترین نقطه شهر داد بزنم! نه! جیغ بزنم نمی دونم چی شد که من نرفتم ادبیات بخونم! نمی دونم چرا برای ادامه تحصیل به آمریکا یا کانادا یا حتی نجف و قم نرفتم! نمی دونم چرا توی این شهر دونه دونه مغازه های کتاب فروشی مون داره تحطیل می شه و همون مغازه های تحطیل شده ساندویچی و مغازه های شیکمی میشه! نمی دونم چرا ؟ نمی دونم چرا الآن و امشب به جای این که این مزخرفات رو بنویسم که اصلا هم معلوم نیست که کسی اون ها رو می خونه یا نه !!! نمی شینم یه تحلیل درست و حسابی در مورد هزار تا چیزی که باید بنویسم ! نشستم دارم.... یا حداقل پاشم برم بیرون! آره من الآن دوست دارم توی این سرما اون بیرون باشم نه که دوست داشته باشم بازم برم دم در اونجا ! چون که امشب دوبار از دم در انجمن شاعران رد شدم! بلکه دوست دارم و با خودم حرف بزنم! (با خودم و همون کودک شیزوفرنیه خود (امیر حسین رو می گم) که همش منو صدا می کنه و می گه حسین کاری باید کرد!) آره دوست دارم همش سرم داد بزه :حسین کاری باید کرد آره واقعا کاری باید کرد می دونی چرا؟ چرا نداره عزیزم... چون وقتی ۷-۸ سال پیش به مامانم گفتم که من زن می خوام بهم خندید! ۴-۵ سال پیش هم اولش خندید ولی به طور تلویحی و طوری که متوجه نشوم !!!!! بهم گفت که
آخه تو چی داری بشه بچه ؟ البته اینقدر این جمله رو آروم گفت که من نشنیدم ! و جتی خودش هم نشنید! سر تون رو درد نیارم : من هر چی که دو دو تا چاغار تا کردم دیدم مامانی راست می گه ! من هیچی ندارم... نه پول دارم نه نون دارم نه کار دارم نه ... دارم هیچی ندارم گفتم اشکالی نداره ایشالا چند سال دیگه درست می شه حالا الآن هم نشستم دوباره دارم دو دو تا چغل تا می کنم و نتیجه همونه!
یعنی من هیچی ندارم
باورش سخته ولی حقیقته! هر چی کف دستم رو نیگا می کنم هیچی نمی بینیم ( تمرین خوبیه ! شما هم مشت تون رو باز کنید بگیرید جلوی صورتتون تا ببنید که تو ی دستتون چی دارید ) من که هرچی نیگا می کنم هیچی نمی بینیم ! البته یه چیزایی هست! آهان دیدمش!
یه خورده کف دستم کر و کثیفه! که بماند! مهم نیست! یه حلقه هم هست که وقتی بر می گردونمش یه نگین سرخ داره! آهان فهمیدم! من درسته که هیچی ندارم ولی یه چیزی دارم :
من دوست دارم!!!!
آره من اون رو دوست دارم! یعنی اون رو که نه من تو رو دوست دارم! اصلا چرا تو من !!!! ای بابا من و تو نداریم که! باشه بابا من تو رو دوست دارم! تو که خیلی نزدیکی ! زیر آن کاج بلند! درسته که من دوست دارم ! اما این کثیفی های کف دست رو چی کارش کنیم! آخه مانه جون می گفت که خدا هر چی رو ببخشه شرک رو نمی بخشه! من هم که تمام سرمایم هیچیه! و همین دوست دارم و همین کثیفی ها ! ولی این رو هم اضافه کنم که آقا جوادی (قربونش برم) می گفت که خدا شرک رو هم می بخشه! یعنی می گفت که خدا تمام گناه ها رو ممکنه بدون توبه ببخشه ولی شرک رو بدون توبه نمی بخشه! تازه ماضی جون هم می گفت که خدا خیلی مهربونه! خیلی خوبه
حالا خدا جون من می خوام توبه کنم به خاطر این سرمایه ای که توی این سال ها جمع کردم (یعنی جمع نکردم) به خاطر این جوری درس خوندن (یعنی درس نخوندن) این جوری زندگی کردن! این جوری بودن! همش شرک بوده! چیز جون! یعنی خدا جون من هیچی ندارم ولی حسین رو دوست دارم! قول می دم دیگه کارای بد بد نکنم آدم شم! قول شرف! دوست دارم خدا من رو شفا بده! کمک کن بزرگ بشم! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 9:28 بعد از ظهر توسط ع.نوید |
|
|
صبح است ساقیا
قدحی پر شراب کن دور فلک درنگ ندارد شتاب کن شتاب کن
می خوام برم! یعنی می خوام برده شم! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 11:30 قبل از ظهر توسط ع.نوید |
|
|
به نظر شما متن زیر ترجمه چیه؟
O my God : Irretrievable is our plight our helplessness causes pain and trouble oururgency has been laid bare all hopes have been cut off the earth has shrunk with very little to spare for us the heavenly blessings have been withheld and it is you whose help is sought and to you do we provide our complaint and in you is our trust in joy and distress O Allah : (please) send blessings on Muhammad and the household of Muhammad the men of authority the obedience to whom has been made obligatory upon us by you and thus you have demonstrated their ran ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ کاش همیشه ماه رمضان بود! تا همه خودشون به خودشون تذکر می دادن که "ماه رمضانه٬ یه کم مراعات کن" کاش همه جا حرم امام رضا بود کاش هر شب ٬ شب قدر بود تا قدر بدونیم و قدر خودمون رو بدونیم و قدر خودمون رو عوض کنیم ! هر چند که اگه هر شب ٬ شب قدر بود ٬ شاید شب قدر بی قدر بود ( جمله آخر با کمک سعدی بود! )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ چند سایت خیلی خوب هستند که لازمه که معرفی کنم: اولیش سایت برای دفتر مرجع عالیقدر شیعه حضرت آیت الله العظمی حسین وحید خراسانی است که به تازگی راه اندازی شده دومیش بینش نو ست که متعلق به چند انسان فاضل و دارای اندیشه و فکر خوب است که ایده های خوبی دارند سومیش نمایشگاه عکسه که قشنگه چهارمیش هم ام ابیها ست پنجمیش هم پنج روزه که توسط چند تا از دوستان و حاج آقا حقیقت به روز می شه ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ این آخر هم یه شعر از نیما یوشیج: آي آدمها كه بر ساحل نشسته شاد و خندانيد! يك نفر در آب دارد ميسپارد جان. يك نفر دارد كه دست و پاي دائم ميزند، روي اين درياي تند و تيره و سنگين كه ميدانيد. آن زمان كه مست هستيد از خيال دست يابيدن به دشمن، آن زمان كه پيش خود بيهوده پنداريد، كه گرفتستيد دست ناتوان را تا تواني بهتر را پديد آريد، آن زمان كه تنگ ميبنديد، بر كمرهاتان كمربند، در چه هنگامي بگويم من؟ يك نفر در آب، دارد ميكند بيهوده جان قربان! آي آدمها كه بر ساحل بساط دلگشا داريد! نان به سفره، جامهتان بر تن؛ يك نفر در آب ميخواند شما را. موج سنگين را به دست خسته ميكوبد، باز ميدارد دهان، با چشم از وحشت دريده، سايههاتان را ز راه دور ديده، آب را بلعيده در گود كبود و هر زمان بيتا بيش افزون، ميكند زين آبها بيرون، گاه سر، گه پا. اي آدمها! او ز راه دور اين كهنه جهان را باز ميپايد، ميزند فرياد و اميد كمك دارد؛ آي آدمها كه روي ساحل آرام در كار تماشاييد! موج ميكوبد به روي ساحل خاموش، پخش ميگردد چنان مستي به جا افتاده بس مدهوش، ميرود نعرهزنان. وين بانگ از دور ميآيد: ـ «آي آدمها»... و صداي باد، هر دم دلگزاتر، در صداي باد، بانگ او رهاتر، از ميان آبهاي دور و نزديك باز در گوش آيد اين نداها. ـ «آي آدمها» |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 9:47 بعد از ظهر توسط ع.نوید |
|
|
اَللّهُمَّ اِنّى كُلَّما قُلْتُ قَدْ تَهَيَّاْتُ وَتَعَبَّاْتُ وَقُمْتُ لِلصَّلوةِ بَيْنَ يَدَيْكَ
وَناجَيْتُكَ اَلْقَيْتَ عَلَىَّ نُعاساً اِذا اَنَا صَلَّيْتُ وَسَلَبْتَنى مُناجاتَكَ اِذا اَنَا ناجَيْتُ مالى كُلَّما قُلْتُ قَدْ صَلَُحَتْ سَريرَتى وَقَرُبَ مِنْ مَجالِسِ التَّوّابينَ مَجْلِسى عَرَضَتْ لى بَلِيَّةٌ اَزالَتْ قَدَمى وَحالَتْ بَيْنى وَبَيْنَ خِدْمَتِكَ سَيِّدى ! لَعَلَّكَ عَنْ بابكَ طَرَدْتَنى وَعَنْ خِدْمَتِكَ نَحَّيْتَنى اَوْ لَعَلَّكَ رَاَيْتَنى مُسْتَخِفّاً بِحَقِّكَ فَاَقْصَيْتَنى اَوْ لَعَلَّكَ رَاَيْتَنى مُعْرِضاً عَنْكَ فَقَلَيْتَنى اَوْ لَعَلَّكَ وَجَدْتَنى فى مَقام الْكاذِبينَ فَرَفَضْتَنى اَوْ لَعَلَّكَ رَاَيْتَنى غَيْرَ شاكِر لِنَعْمآئِكَ فَحَرَمْتَنى اَوْ لَعَلَّكَ فَقَدْتَنى مِنْ مَجالِسِ الْعُلَمآءِ فَخَذَلْتَنى اَوْ لَعَلَّكَ رَاَيْتَنى فِى الْغافِلينَ فَمِنْ رَحْمَتِكَ آيَسْتَنى اَوْ لَعَلَّكَ رَاَيْتَنى آلِفَ مَجالِس الْبَطّالينَ فَبَيْنى وَبَيْنَهُمْ خَلَّيْتَنى اَوْ لَعَلَّكَ لَمْ تُحِبَّ اَنْ تَسْمَعَ دُعآئى فَباعَدْتَنى؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم مهر 1386ساعت 1:37 بعد از ظهر توسط ع.نوید |
|
|
«الهی لم یکن لی حولٌ فانتقل به عن معصیتک إلا فی وقت أیقظتنی لمحبتک» (خدایا من توان آن را ندارم که معصیت تو را ترک گویم، مگر آنكه تو مرا به محبت خود بیدارم سازی)
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 1:49 بعد از ظهر توسط ع.نوید |
|
|
میخانه دگر جای من بی سر و پا نیست!
بگذار به پشت در میخانه بمیرم! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 1:28 بعد از ظهر توسط ع.نوید |
|
|
وعده داده بودم که از کتب دکتر شریعتی مطلبی رو بنویسم: (به نظرم مطلب زیر از جهات زیادی مناسب است) چه مصیبتی است که بر ما و قرن ما می گذرد ، آرمان های عزیز و بزرگ بشریت که در طول تاریخ درازش میلیونها میلیون شهید داده است تا بدانها دست یابد خدا پرستی بود که روح و عشق و کرامت می آفرید و عدالت بود که برابری و برادری را جایگزین تبعیض و تضاد می کرد و آزادی که انسان را از قدّاره بندی جبّاران و جور استبداد گران می رهاند و آنگاه دنیایی می شد که در آن ، انسانها برابر ، برادر و آزاد و بی وحشت از دژخیم ، عشق بورزند و در پرستش خدای دانش ، زیبایی ، عظمت ، آگاهی ، آفرینش ، قدس و تعالی و نور جهانی را ببیند . لبریز از معنی و روح و هدف و فلسفه زیستن که در آن زیستن مفهومی دارد و ارزشی و هم مردن. و انسان وجودیست که می داند که چیست ؟ و برای چه ؟ و می تواند به یاری آزادی و عدالت و به هدایت عشق خودآگاهی خدایی خویش را بپرورد. « دکتر علی شریعتی » ( با مخاطب های آشنا ، ص ۷۴ )
+ خواندن این مقاله هم توصیه می شود. |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 1:34 بعد از ظهر توسط ع.نوید |
|
|
باورمان نمی شود که ۱۸ سال پس از تو زنده باشیم!!!
بی خورشید هستی بخش زندگی چون توان کرد؟ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ رندان تشته لب را آبی نمی دهد کس گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 9:44 قبل از ظهر توسط ع.نوید |
|
|
آهای !
نمی بینید که داران توی فلسطین این همه آدم می کشن ؟ اینا بشر نیستن ؟ بچه هاشون بچه نیستن ؟ زن ها شون زن نیستن ؟ حق حیات ندارن ؟ حق ندارن توی کشور شون زندگی کنن ؟ جرمشون چیه ؟
آهای حقوق بشری ها ! طرفداران حقوق زن و کودک و بشر ! این دست آورد اون حقوق بشر و دموکراسی تونه ؟ خوابید ؟ مردید؟
گزارش گران ؟ روزنامه نگاران ؟ خبرنگاران ؟
شما انسانید ؟
اگه یه جاسوس رو توی ایران بگیرن صدای همتون در میاد ! اگه نیرو انتظامی به خاطر هنجار شکنی به یه دختر تذکر بده توی همه روزنامه ها و وبلاگ هاتون می نویسید ! چی شده ؟ چرا ساکتید ؟ هان ؟
به چه جرمی زن و بچه ی مردم باید کشته بشن ؟ هان ؟ فقط بلدید برید جلسه ی این و اون رو بهم بزنید ؟
اگر دین ندارید آزاده باشید ! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ای کاش هرگز شما را ندیده بود ! دروغ گویان ! بیایید و دست آورد هایتان را نظاره کنید ! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 11:27 قبل از ظهر توسط ع.نوید |
|
|
تا حالا دقت کردید که غروب جمعه چه جوریه ؟ غروب جمعه هم یه غروب مثل همه غروب های دیگه ! اما نمی دونم چرا این جوریه ؟ همه می گن دلگیره ! اما هیچ کس نمی گه چرا ! شاید یه وجهش این باشه که یه هفته رو پشت سر گذاشتی وهر کاری می خواستی کردی و حالا نشستی ... نشستی و نیگا می کنی که دوباره فردا شروع میشه : روز از نو ، روزی از نو ! دوباره تکرار و تکرار و تکرار ! دوباره روز مرگی و بدبختی و بی چارگی ! دوباره جنگ و دعوا ! تلاش برای بقا و... دوباره ترافیک و آلودگی و زندگی ماشینی ! آره ! دوباره از فردا شروع میشه ! کافی فردا پات رو خونه بیرون بذاری تا یک عالمه تناقض ببینی ! این چه وضعشه ؟ آخه این زندگی چه معنایی می تونه داشته باشه ! دوباره یه هفته دیگه میاد و از اون راز با خبر نشدی ! هنوز داری دور خودت دور می زنی و می چرخی و می چرخی و هیچ خبری ازش نیست ! پس چرا درکش نمی کنی ؟ . . . قطعاً اگه زندگی فقط همین ظاهرش باشه که خیلی پوچ و مزخرفه ! خیلی تکراری و درد آوره ! خیلی انسان تنهاست ! انبوه تنها ! خیلی ! قطعا در عالم رازی هست ! رازی که شاید بهای فاش شدنش زیاد باشه ! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 7:57 بعد از ظهر توسط ع.نوید |
|
|
گفتم غم تو دارم
گفتم که ماه من شو گفتا ا وا چه پررو |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 9:5 قبل از ظهر توسط ع.نوید |
|
|
به نام خدای زیبا و دوستدار زیبایی ها!
اولین باری که اسم وبلاگ رو شنیده بودم! دوم دبیرستان بودم! اون زمان برادرم وبلاگ نویسی می کرد و همواره از جذابیت های اون تعریف می کرد!
من از اون زمان زیاد از این کار خوشم نمی اومد!!!
یادمه زمانی که این وبلاگ را راه اندازی کردم! (تابستان ۸۴ و به دستور معلم کلاس نوسندگی مون! که بهمون تمرین داده بود!) هدف اصلی من این بود که تمرین نوشتن بکنم! شعر هام رو بنویسم. داستان هام رو منتشر کنم. قصه هایی که برای بچه هام درست می کنم رو بزار اینجا تا بچه های دیگه هم بخونن! از دیگران شعر بذار (با ذکر منبع) بحث های روز و اجتماعی رو تحلیل کنم و گاه گداری هم لطیفه و جک بنوسیم تا ملت بیان بخونن و خستگی شون در بره ( البته بماند که چون جامعه ما عادت داره که با خندیدن به دیگران خوشحال بشه ! من حاضر به انجام این کار نشدم و فقط شعر و ... نوشتم !) !
اما الآن یک مدت کوتاهیه که دارم تمرین ننوشتن می کن! که این ایده ی ننوشتن هم دلیلی داشت ! فکر کنم تمرین بسیار سختی باشه! از۱۰ دی به این طرف که ننوشتم برام هم خیلی سخت بوده و هم خیلی شیرین و درس آموز!
حتما باید دلیلی داشته که الآن دوباره شروع کردم!
راستش اینکه می خواستم داستان تلخی از ۲۲ اسفند سال ۱۳۸۴ بیان کنم! از حوادثی که باعث شد به شهدای دانشگاهمون بی احترامی بشه! بی احترامی و ظلمی دو سویه ( از یک سو ادعا می کردند که نمی خواهند به شهدا بی احترامی کنند و از سوی دیگر این کار را کردند! به شهدا و راه آنها و ادامه دهندگان راهشان و به آرمان های آنها و به فرزندان آنها جسارت کردند و دروغ ها گفتند و خود را مبرا دانستند!!! جالبه که من کمتر دیدم که حتی بر سر مزار شهدا بیان و فاتحه ای بخوانند!)
مطلب جدیدی هم نوشته بودم! اما این بار هم همچون دفعات پیش نتونستم پخشش کنم!
نه که نتونستم! نخواستم!
به گذار این بار هم کسانی که باعث شدند استخوان در گلو و خار در چشم باشیم با تحلیل هاشون و فتنه هاشون به ما بخندند!
شاید روزی مطالبی رو در این زمینه بنویسم!
اما این بار می خوام از این مطالب غمناک عبور کنم و فریاد شادی سر بدم!
چرا؟
چرا نداره عزیز من!
من الآن خیلی امیدوارم! خیلی آینده رو روشن می بینم! از یک طرف که خودم دارم بهتر می شم! رشد می کنم! حالم به حال خوب تری تحویل پیدا می کنه! از یک طرف دیگه کل جهان داره کم کم مهیا و آماده می شه!
تمام این غم ها داره مقدمه ی یک شادی بسیار بسیار بزرگ می شه! داره نشون می ده که ظلم و نا مردی موندنی نیست و تمام تلاش ها مون برای رسیدن به سعادت داره به نتیجه می رسه!
غمش از هرچه شادی دلگشا تر!
آخ جون ! چه حالی بکنیم از این به بعد!!!!!
الآن بهاره و فصل شکفتن! فصل نو شدن! فصل تازه شدن! فصل بارون! فصل امید و حیات!
سال خوبی رو برای همه آرزو می کنم! امیدوارم که .... آره
" فرزندان انقلابى ام، اى کسانى که لحظه اى حاضر نيستيد از غرور مقدستان دست برداريد، شما بدانيد که لحظه لحظه عمر من در راه عشق مقدس خدمت به شما مى گذرد.
مى دانم که به شما سخت مى گذرد، ولى مگر به پدر پير شما سخت نمى گذرد؟... ولى تحمل کنيد که خدا با صابران است.
... بغض و کينه انقلابى تان را در سينه ها نگه داريد، با غضب و خشم بر دشمنانتان بنگريد، و بدانيد که پيروزى از آن شماست."
از بیانات امام راحل |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 2:34 بعد از ظهر توسط ع.نوید |
|
|
دلم بد جوری برای دل تنگی های دوکوهه ای تنگ شده!
دلم بد جوری برای نماز شب رزمنده ها تنگ شده! دلم بد جوری برای غروب های دوکوهه تنگ شده! دلم بد جوری برای گردان تخریب تنگ شده! دلم بد جوری برای صبحگاه تنگ شده! دلم بد جوری برای صیح حموم رفتن تو دوکوهه تنگ شده! دلم بد جوری برای حرم امام رضا تنگ شده! دلم بد جوری برای ماه رمضون تنگ شده! دلم بد جوری برای خودم تنگ شده! دلم بد جوری برای امام تنگ شده! دلم بد جوری برای خدا تنگ شده!
روزمرگی !
دریغا که همیشه باید یه چیزی رو از دست بدیم تا قدرش رو بدونیم! همه این حرف ها رو نوشتم که بگم باید سعی کنیم از اونچه که داریم همیشه به بهترین نحو استفاده کنیم! خدا خیلی به ما نعمت داده! خیلی ما رو دوست داره! ما رو در محیط های بسیار خوبی قرار داد! بهترین شکر گزاری از خدا (علاوه بر شکار گزاری زبانی) درست استفاده کردن از نعمت و فرصت هاست! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم دی 1385ساعت 7:47 بعد از ظهر توسط ع.نوید |
|
|
- من اعتراض دارم
- وارد نیست! - ولی من اعتراض دارم! - شما حق اعتراض ندارید! - چرا؟ - سوال نداره! - چرا ؟ - شما حق سوال پرسیدن هم ندارید! - چرا ؟ - سوال نپرس!!!! ***** حتی اگه منو بکشید ! تیکه تیکه کنید ! من بازم حرفم رو می زنم***
تصمیم گرفتم بحث اعتقادی وبلاگم رو فعال کنم! |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم دی 1385ساعت 9:24 قبل از ظهر توسط ع.نوید |
|
|
باز هم به یاد بچگی هام افتادم!
آخ که چه دوران خوب و بی ریایی است! البته بزرگ بودن هم محاسن خاص خودش رو داره ها! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 8:59 بعد از ظهر توسط ع.نوید |
|
|
اگه این درسا بذارن می خوام یه مطلب ضروری و بسیار مهم اخلاقی بذارم (از سه شنبه شب می خواستم بذارم نشده ) چند تا مطلب علمی و یک مطلب سیاسی ضروری هم دارم!
عین چی افتادم رو درسا!!!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 10:45 قبل از ظهر توسط ع.نوید |
|
|
این روزا هر جا می ری دل همه گرفته ! همه خسته ! همه تنها ! همه دل گیر ! همه غمگین !
حاج احمد نمی دونم چرا اینقدر امشب دلم برای تو تنگ شده ؟ آخه مگه تو چیت با بقیه فرق داشت ؟ حاجی ! پاشو بیا ببین ! بیا ببین داره به ما چی می گذره ! بیا ببین غربت بچه ها رو ! تو مگه فرمانده ی ما نبودی ! حاجی ! حاجی همین فردا با آقا بیا ! بیا سرباز های آقا رو سر و سامون بده ! حاجی لااقل جوابمو بده ! ببین گریه کردم ! ببین از صبح تا شب دارم میدوم . درس می خونم . کتاب می خونم . ورزش می کنم . ببین دارم خودم رو آماده می کنم . ببین جیش مهدی داره آماده میشه . یادته گفتی جند الله با ایمانش می جنگه ! . . . نه حاجی نیا ! نیا ! بزار همون دوری و دوستی خوبه ! میای بعد دو روز ما خودمون جلوتو می گیریم ! ما خودمون روت اسلحه می کشیم ! میای این جا حال و روز ما رو ببینی حالت بهم می خوره ! شهر مارو ببینی سکته نکنی خیلیه ! جند الله با ایمانش می جنگه اما من که خودم می دونم چی هستم ! حاجی نیا ! به آقا هم بگو حالا حالا ها گول مارو نخوره !
فریب ما مخور آقا دروغ می گوییم به جان حضرت زهرا دروغ می گوییم چه ناله ای چه فراقی چه درد هجرانی نیا نیا گل طه دروغ می گوییم تمام چشم به راهی و انتظار فراق و ندبه های فرج را دروغ می گوییم دلی که مامن دنیاست جای مولا نیست اسیر شهوت دنیا دروغ می گوییم زبان سخن ز تو گوید ولی برای مقام به پیش چشم خدا هم دروغ می گوییم خلاصه ، ای گل نرگس کسی به فکر تو نیست و ما به وسعت دریا دروغ می گوییم مرا ببخش عزیزم که باز می گویم نیا نیا گل طه دروغ می گوییم به نقل از وبلاگ سیمرغ
ولی نه آقا بیا ! بیا ! بیا ! دیگه خسته شدیم ! بیا ! همین الان بیا ! ما بدیم ولی تو که خوبی ! دیگه بسه دیگه بسه انتظار
مهدی جان ! بیا ای عزیز زهرا (س) ما خیلی وقتا با این حرفا می خواهیم از زیر بار پذیرش مسئولیت در بریم . می خواهیم کار خودمون راحت تر بشه از این حرفا می زنیم . . . . امروز ۲ تا خبر خیلی بد شنیدم که کلی از حال الآنم به خاطر همین ۲ تا خبره ! اولیش خبر فوت خانم چهره گشا از بچه های نیستان و دانشکده ریاضی بود ! خیلی حالم گرفته شد ! همین چند روز پیش بود که اومد تو غرفه و کلی کمک کرد ! میز رو برامون چید . با یک سلیقه ی خیلی زیاد ... خدا رحمتش کنه ان شا الله با شهدا محشور میشه ! میشه ! سیاهی چادرش از سرخی خون امثال من پر رنگ تر بود ! خیلی خانم خوبی بودن ! خیلی با شعور بودن ! برای من که خیلی سنگین بود . هنوز ۲۶ سالشم نبود . خدا رحمتشون کنه . دومیش هم خبر فوت عالم جلیل القدر اسلام . فقیه و اسلام شناس برجسته حضرت آیت الله العظمی حاج شیخ جواد تبریزی (قدس سره) بود ! این یگانه ی فقه دوران در سن ۸۰ سالگی به دیار حق شتافت ! من که به شخصه یکی از بزرگترین درس های زندگیمو از ایشون گرفتم ! تابستون امسال که مشهد بودم . تو حرم امام رضا (ع) این عالم رو از نزدیک دیدم . من اون موقع می دونستم که ایشون در فقه زبانزد هستند و از مراجع بزرگواری هستند که نظیرشون نیست و این که شاگرد برجسته حضرت آیت الله العظمی خویی (قدس سره) بودند و کلی مقلد دارن و ... خوب یه آدمی با این مختصات باید حتما یک عالمه آدم دور و برش باشن ! (حداقل به اندازه ی یک استاد عادی) اما ایشون تنها با به همراه یک نفر بدون هیچ گونه چیزی . آروم و بی سر صدا عصا می زد و از صحن گوهر شاد عبور می کرد . هر کی هم که می دید احتمالن نمی شناخت . من خودم اولش فکر کردم که اشتباه گرفتم . دوبار سوال کردم . بعد که فهمیدم . رفتم جلو سلام کردم و دست ایشون رو بوسیدم (دستشون رو محکم گرفتم و نذاشتم بکشن). برای اطرافیان عجیب بود ! ایشون هم خیلی آروم عصا می زدن و به راهشون ادامه دادن . من دهنم وا مونده بود . درخت هرچی پر بار تره سرش پائین تره . چه تواضعی . با این همه علم . چه فروتنی . من واقع دیدم که هیچم . هیچ . خیلی برام عجیب بود . انگار برق گرفته بودتم (صائب شاهده) . اونجا واقعن فهمیدم که دینمون دست کیاست . واقعن اینا حصون دین هستن . این ها مجتهد هستن . خدا ان شا الله بقیه مراجع رو حفظ کنه ! حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی - حضرت آیت الله العظمی نوری همدانی - حضرت آیت الله العظمی صافی گلپایگانی - حضرت آیت الله العظمی وحید خراسانی - حضرت آیت الله العظمی بهجت - حضرت آیت الله العظمی سیستانی - حضرت آیت الله العظمی فاضل لنکرانی - و نایب بر حق امام زمان حضرت آیت الله العظمی خامنه ای (حفظه الله). . . به نظرم تموم این رفتن ها یه نشونست که یادمون نره ما هم رفتنی هستیم . یادمون باشه که اگه می تونیم ۱درخت هم شده بکاریم و به دیگران کمک کنیم . اما با تموم این حرفا راه ادامه داره . ما که کم نمیاریم : ke30 ke be Bnahayat vasl bashe hich vaght kam nemiyare !!! hich vaght dar harkat be samte hadaf delsard nemishe , hich vaght az harkat baz nemimoone . qam ha va moshkelaT ke Dgarano azyat mikonne barash azar dahnde nist.... ke30 ke dar barabare khoda sar forood biare dar barabare moshkelat sar kham nemikone ! ke30 ke dar masiresh harkat mikone va tamame kar hash (khordano , khaBdano , pooshidano , harfzadano , fekr kardano ,...) baraye oone => oon ham komakesh mikone
یا مهدی ادرکنی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 10:40 بعد از ظهر توسط ع.نوید |
|
|
ماهیان ندیده غیر از آب پرس پرسان زهم که آب کجاست ؟
نمی دونم چی بگم . بخندم یا گریه کنم ؟ ماه رمضون هم تموم شد ! ( ما هنوز هم آدم نشدیم ! ) عید فطر اومد . خداحافظ ماه رمضون ! جدی جدی ماه رمضون تموم شدا ! چقدر خوب بود ماه رمضون . چه حالی میداد شباش . چه حالی میداد سحراش . چه حالی میداد خوابیدن تو ماه رمضون . درس خوندن . دعا خوندن . خندیدن . راه رفتن . فکر کردن . قرآن خوندن . ... همش عبادت بود ! لحظه لحظه اش برام لذت بخش بود . شیطون دست و پاش بسته بود . من توی آب بودم ! همش تموم شد ! خدایا ازت ممنونم که به من این همه لطف کردی . این همه به من رحمت کردی . هذا مقام العائذ بک من النار ازت ممنونم که خودت رو به من نشون دادی . یا من یعطی الکثیر بالقلیل ! ازت ممنونم که هر لحظه داری به من فیض می رسونی . ازت ممنونم که این روز رو برای ما عید قرار دادی که به خاطر تموم شدن ماه رمضون نمیریم ! ازت ممنونم که این بد رو راهش دادی . ازت ممنونم که روت رو به سمت من چرخوندی و اجازه دادی که بسمت تو بچرخم ( برگشتی تا برگردم ! ) . ازت ممنونم که ماه رمضونت رو از من دریغ نکردی . چه احساس خوبی دارم !
ای رب ای رب ای رب
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 3:22 بعد از ظهر توسط ع.نوید |
|
اَللّهُمَّ اَهْلَ الْكِبْرِياَّءِ وَالْعَظَمَةِ وَاَهْلَ الْجُودِ وَالْجَبَرُوتِ وَاَهْلَ الْعَفْوِ
وَالرَّحْمَةِ وَاَهْلَ التَّقْوى وَالْمَغْفِرَةِ اَسْئَلُكَ بِحَقِّ هذَا الْيَومِ الَّذى
جَعَلْتَهُ لِلْمُسْلِمينَ عيداً وَلِمُحَمَّدٍ صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ الِهِ ذُخْراً [وَشَرَفاً]
وَمَزِيْداً اَنْ تُصَلِّىَ عَلى مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ وَاَنْ تُدْخِلَنى فى كُلِّ خَيْرٍ
مِنْهُ مُحَمَّداً وَ الَ مُحَمَّدٍ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلَيْهِمْ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ
خَيْرَ ما سَئَلَكَ مِنْهُ عِبادُكَ الصّالِحُونَ وَاَعُوذُ بِكَ مِمَّا اسْتَعاذَ مِنْهُ
عِبادُكَ المخلصون (الْصّالِحُونَ هم روایت شده)
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 2:34 بعد از ظهر توسط ع.نوید |
|
|
گفتم که دلم هست به پیش تو گرو
گفتا که دلت بگیر و بردار و برو |
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم شهریور 1385ساعت 8:47 قبل از ظهر توسط ع.نوید |
|
|
حرمت بهترین جای دنیاست .
ممنون که مرا دوباره به این بارگاه ملکوتی راه دادی. در این جا همه مردم با صفا هستند. همه نوع دیگری راه می روند . همه از تو حرف می زنند . همه با تو سخن می گویند . این جا بهشت من است . مرا از این بهشت مران ! آقای من ! دستی به در حرم تو متبرک شده . دیگر نمی خواهد که به گناه آلوده شود . پایی که در حرم تو قدم گذاشته است دیگر نمی خواهد قدم در بیراهه گذارد . چشمی که به ضریح تو دوخته شده دیگر نمی خواهد به نامحرمان بنگرد . دهانی که با تو سخن گفته دیگر نمی خواهد غیبت کند و دروغ بگویید و با اغیار سخن بگوید . دلی که جای تو بوده نمی خواهد جای دیگری باشد . لبی که به ثنای تو گشوده شده نمی خواهد ثنای دیگری را گوید . سری که در مقابل تو کج شده نمی خواهد در مقابل هیچ کس دیگری کج شود . گوشی که صدای اذان حرمت را شنیده نمی خواهد صدای حرام بشنود . آقا کمکم کن که دیگر گناه نکنم . آقای من! |
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم شهریور 1385ساعت 8:14 قبل از ظهر توسط ع.نوید |
|
|
به نام خدا خدایا؛ من هرگاه با خود اندیشدم که آماده و مهیا شدم وبرای نماز در پیشگاهت ایستادم وباتومناجات کردم، برمن چرتی دروقت نماز افکندی وازدلم حال مناجات خود ربودی ! پروردگارا ؛ مرا چه دردیست که هروقت گمان بردم که نهاد خود از آلودگی ها رفته و درونم را به سامان آورده ام و نزدیک اسـت به مقام تـوبـه کاران برسـم آزمایشی سخت گریبا ن گیرم شد که قدمم را بلغزانید ومیان من وخدمت تو حـایـل گـرد یـد ! سیدی ؛ شایدازدرگاهت مرا رانده ای واز خدمتت به دورم کرده ای؟ یا شاید مرادیدی که حقت را سبک می شمارم وبه دور دستم فکندی ؟ یا شاید دیدی از تو روگردانم وبدم داشتی ؟ یا شاید مرا در شما ر دروغزنان دیده وطردم کردی؟ یا شاید دیدی شکرگذار نعمتهایت نیستم پس محرومم ساختی؟ یا شاید مرا در مجالس دانایان نیافتی ومرا به خود وا گذاشتی؟ یا شاید دیده ای که از غافلانم پس از مهربانیت نومیدم کردی؟ یا شاید دیدی به انس در جمع بیهودگویان دلبسته ام ومرا در میان آنها رها کردی؟ خدایا؛ نکند دوست نداری صدای دعایم را بشنوی؟ اکنون به درگاهت آمده ام ودست نیاز برآورده ام و از کرده های خویش نالا نم! بابت کشته هایم ، تاب سر بر آوردن ندارم! خدایی شا یسته ی توست وبنده جز تو کسی ندارد. معبودا ؛ اگر از من در گذری بجاست ؛ که تو از گناه کاران پیش از من نیز درگذشته ای! پس شایسته ی تو نیست که مرا برانی از من روی گردان شوی . بزرگواری برتر از کیفر دادن تقصیر کاران است. من به رحمتت دل بسته ام و به فضلت پناهنده شده ام. من را از عشق خودت لبریزم گردان |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 2:50 قبل از ظهر توسط ع.نوید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چه خوش است حال مرغی
که قفس ندیده باشد چه نکوتر آنکه مرغی زقفس پریده باشد پروبال مابریدندودرقفس گشودند چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد! |
| آرشیو موضوعی |
|
اجتماعی دل درد سیاسی عقاید اخلاقی شعر شهادت علمی تجربیات قرآن در حد خودم |
| نویسندگان |
|
ع.نوید حامد |
|
RSS
|