![]() |
![]() |
|
| مثل تموم شهدا .... به کام من عسل بذار |
نامه اخیر اقای احمدی نژاد به رئیس جمهور منتخب امریکا در میان محافل داخلی برخوردهای متفاوتی را برانگیخت.اما در این مقاله سعی شده است تا با نگاه استکبار ستیزانه حضرت امام و رهبر معظم انقلاب این عمل مورد بازکاوی قرار گیرد و از این منظربه طرح نقدی در باب "عنوان" نامه مذکور بپردازیم. می گویند در ایتالیا ی قدیم یک سکویی وجود داشته، که با رفتتن بر روی ان برای افراد مصونیت قضایی ایجاد می شد به این معنی که اشخاص با قرار گرفتن در روی ان می توانستند هر چه را که بخواهند در نقد دولت بگویند و البته با مشکلی از سوی عوامل قضایی روبرو نشوند. فلسفه ی این حرکت ازنقطه نظر اندیشمندان این بود که در واقع افراد با قرار گرفتن در روی این سکو به نظمی که توسط ان دولت بر مردم حاکم شده بود مهر صحت می گذاشتند و با پیش شرط پذیرش ان نظم و شرایط، نقد می کردند و بالطبع یک قدم به پذیرش حاکمیت نزدیکتر شده بودند. اگر به نظام تصمیم گیری و انتخاب ریئس جمهور در امریکا نگاهی گذرا بیندازیم معلوم می گردد که در آن، هر دو حزب دموکرات و جمهوری خواه که صحنه گردان تحولات اساسی در حوزه ی سیاسی امریکا هستند بر اساس اصول اساسی و تغییر ناپذیر نظام سرمایه داری پایه ریزی شده و اساسا در نگاه استراتژیک هیچ تفاوتی با هم ندارند و تفاوت تنها در تاکتیک بوده که ان هم طراحی خود نظریه پردازان نظام سلطه به نظر میرسد وشاید به یک نحوی سوپاپ اطمینان برای نظام سرمایه داری است. بالطبع هر کس در این فرایند تحزبی پیچیده به مراتب بالای حزب راه پیدا کند، از فیلتر های زیادی گذشته و سر دادن شعار "تغییر" از سوی یکی از نامزد های ریاست جمهوری اولا در حوزه ی تاکتیک است و ثانیا آنچه مشخص است نه عمل و نه حتی شعار های اقای اوباما ذره ای از نظام سرمایه داری فاصله ندارد.اضافه کنید به ان فرایند تصمیم گیری در ایالات متحده را که اساسا در ان رئیس جمهور در ان نقش بارزی ندارد. و در واقع رئیس جمهور تنها مجری افکار صهیونیستی و پشت پرده است. البته ساده لوحانه است که فکر کنیم کسی که از درختی بالا می رود، شاخه ی زیر پای خود را قطع خواهد کرد. اما اقای پروفسور مولانا در این باره اظهار کردند پیام اقای احمدی نژاد به اوباما به عنوان ریئس جمهور نبوده بلکه به عنوان نماینده ی مردم امریکا بوده است.حال سوال این است؟ در انتخابات امریکا حدود 50% مردم شرکت کردند و نیمی هم شرکت نکردند. که نشان می دهد نظم حاکم و سیستم موجود فعلی را برای اداره ی جامعه مناسب نمی دانند.اگر قرار است بخشی از افکار عمومی امریکا مخاطب قرار گیرند ان بخشی است که رای ندادند وگرنه ان بخش که رای دادند، که بالطبع نظام غیر عادلانه و مبتنی بر سرمیه داری را در امریکا به رسمیت شناخته و تنها روش ها را برای سیطره ی این نظام بر بقیه ملت ها درست نمی دانند. این استدلال ها، سوالهایی را در ذهن فرزندان امام جاری می سازد و ان اینکه چرا این خبر تحت عنوان "پیام تبریک" فرستاده شد؟.البته متن پیام بر منطق استکبار ستیزی و دعوت به صلح و برادری استوار بود که نقدی بر ان وارد نیست.ولی به نظر بنده بهتر بود اقای احمدی نژاد که هم اکنون یک چهره یبین المللی شده اند این نامه را تحت عنوان دیگری می فرستادند تا رسانه ها بر اساس عنوان نامه مسائل را وارونه به نمایش نگذارند. در اخر بخشی از سخنان بنیانگذار جمهوری اسلامی را که در سال 60 ایراد فرمودند و جزو مبانی تغییر ناپذیر جمهوری اسلامی است متذکر می شوم: "جهان باید بداند که ایران راه خدا را پیدا کرده است و تا قطع منافع امریکای جهانخوار ، این دشمن کینه توز مستضعفین جهان، با ان مبارزه ای اشتی ناپذیر دارد و حوادث ایران نه تنها ما را برای لحضه ای عقب نخواهد نشاند ، که ملت ما را در نابودی منافع ان مصمم تر خواهد کرد.ما مبارزه ی سخت و بی امان خود را در برابر امریکا شروع کرده ایم و امیدواریم فرزندانمان با ازادی از زیر یوغ ستمکاران، پرچم توحید را در جهان بیافرازند.ما یقین داریم اگر دقیقا به وظیفه خود عمل کنیم که مبارزه با امریکای جنایتکار است ، فرزندانمان شهد پیروزی را خواهند چشید"
حامد نجفی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 11:39 بعد از ظهر توسط حامد |
|
|
امروز اومدم بگم استین سون گفتم سین استون!!! (پیش سوپروایزر)!!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 5:46 بعد از ظهر توسط ع.نوید |
|
|
به نام خدا «نسبی گرایی یا مطلق گرایی اخلاقی» یکی از مسائل بسیار مهمی که در فلسفه اخلاق و به تبعیت از آن در اخلاق وجود
دارد؛ بحث نسبی بودن یا مطلق بودن اخلاق است. و شاید این مسئله باعث بروز دیدگاه
های بسیار مخلتفی در اخلاق شود. این موضوع از گذشته تا کنون مورد بحث و اختلاف نظر بوده و صاحب نظران و فلاسفه
گوناگون جواب های مختلفی به آن داده اند؛ به عنوان مثال: امانوئل کانت معتقد به
مطلق گرایی اخلاقی است و برای آن دله خود را اقامه می کند و در مقابل افرادی مثل
گودمن و... دم از نسبی گرایی می زنند. مباحثی که در کلام اسلامی در قدیم پیرامون
حسن و قبح افعال به بحث می پرداخت نیز به نوعی ناظر به همین مسئله بوده است. در ابتدای بحث باید منظور خود را از دو مفهوم "نسبی بودن اخلاق" و
"مطلق بودن اخلاق مشخص کرده و اقسام هر یک را بیان کنیم و بعد از آن بیان
داریم که کدام یک به نظر ما مورد قبول است. منظور از نسبی بودن اخلاق این است که همه احکام اخلاقی دارای قید و شرط
می باشند؛ یعنی اینکه اعتبار همه احکام اخلاقی شرایطی دارد و این احکام با نظر به
همان شرایط معتبرند، به طوری که اگر آن شرایط را از حذف کنیم و یا در شرایط دیگری
قرار بگیریم، حکم اخلاقی متناقض با آن هم می تواند درست باشد. در مقابل مطلق گرایی به این معناست که برخی از احکام اخلاقی مطلق هستند
و مقید به هیچ قیدی نیستند. انواع نسبی گرایی اخلاقی و بررسی آن ها نسبی گرایی اخلاقی را به سه دسته اصلی می توان تقسیم کرد: 1- نسبیت توصیفی 2- نسبیت معرفت شناختی یا فرا اخلاقی 3- نسبیت هنجاری 1- نسبی گرایان توصیفی را آن دسته
از نسبی گرایان گویند که با توصیف و ارائه شواهدی از جامعه پی به نسبی بودن اخلاق
برده اند. بدین معنا که بدون هیچ قضاوتی (پیرامون این که کدام صحیح یا کدام غلط
است) بیان می دارند که: افراد یا جوامع مختلف (در یک دوره و یا درطول زمان) دارای
فرهنگ های مختلف هستند و این واقعیت حاکی از آن است که در بین افراد و جوامع برای همه
یا برخی از احکام اخلاقی اختلاف نظری بنیادین وجود دارد. تحلیل: در نسبیت گرایی توصیفی
اخلاقی (که دارای نقش محوری در نسبیت گرایی اخلاقی می باشد) از این که چنین چیزی
وجود دارد نمی توان منطقا نتیجه گرفت که اخلاق نسبی است، چون که نسبی گرایان
توصیفی فقط به توصیف و مشاهده می پردازند. مثلا کسی اگر بگوید که "چون در جامعه ای به زنان ظلم می شود و در جامعه
دیگری ظلم نمی شود؛ هردوی این کار ها درست است." نتیجه درستی نگرفته است. متاسفانه در این نوع نسبی گرایی ادعای منطقی ارائه نمی شود و مدعایش فقط مبتی
بر مشاهده است که این مشاهده هم ناقص است چرا که اتفاق نظر در بسیاری از موارد (در
جوامع گوناگون و طی زمان هایی بسیار متفاوت) وجود دارد که از نظر بسیاری از مردم
شناسان و جامعه شناسان بیان گر ویژگی های ثابت و مشترک در همه انسان هاست. به عنوان نمونه گفته شده است که همه انسان ها خوبی عدالت را می پذیرند ولی در
تعیین مصداق آن اختلاف دارند؛ مثلا ظلم به زن در همه جا بد است، اما یکی مصداق آن
را کار کردن زن می داند و دیگری کار نکردن او و یا این که کشتن یک انسان بی گناه
کار نادرستی است برای همه قابل قبول است، اما موافقان و مخالفان سقط جنین در مورد
انسان بودن یا نبودن جنین اختلاف نظر دارند و بنابراین در این جا یک اختلاف نظر
بنیادین وجود ندارد. به علاوه واضح است که لازمه این گونه از برداشت و نسبی بودن اخلاقی این است که
نسبی گرایان هیچ گونه داوری و قضاوتی در مورد احکام اخلاقی نمی توانند بدهند و هیچ
کاری را نمی توانند ارزش دهی خوب و بد بکنند، چرا که به دلیل وجود آن کار حکم به
نسبی بودن داده اند. 2- نسبیت گرایان فرا اخلاقی مدعی هستند که گزاره های اخلاقی هیچ یک بصورت مطلق
معتبر نیستند. آن ها معتقدند که احکام اخلاقی فقط برای فرد یا جامعه ای که آن ها را پذیرفته
اند معتبر است و اعتبار عام و مطلق ندارند. برای این ادعای خود معمولا یا به نظریه نسبیت عام (نسبی بودن همه معرفت های
بشری از جمله احکام اخلاقی) تمسک می جویند ویا از نسبیت گرایی توصیفی کمک می
گیرند. تحلیل: قبل از بیان تحلیل خوب است
که از داستان کوتاهی کمک بگیریم: آورده اند که روزی فردی نزد یک نسبی گرا می رود و ادعایی می کند (مثلا می گوید
افزایش نقدینگی باعث ایجاد تورم می شود.) فرد نسبی گرا او را تصدیق کرده و می گوید
که حق با شماست. بعد از آن فرد دیگری به نزد وی رفته و نقیض آن ادعا را می کند (در
مثال ما می گوید افزایش نقدینگی باعث ایجاد تورم نمی شود.) باز هم فرد نسبی گرا به
او می گوید که شما هم درست می فرمائید. پس از آن نفر سومی که در نزد این فرد بوده
برانگیخته شده و می گوید این چنین نمی شود که هم نفر اول درست بگوید و هم نفر دوم.
بالاخره یکی از این ها حرف درست می زد. که فرد نسبی گرا در جواب به او می گوید:
شما هم درست می گویی!!! استدلال اول به یک دعوای قدیمی میان فلاسفه و سوفسطائیان باز می گردد که در
مباحث معرفت شناسی مورد بررسی قرار می گیرد اما ایراد واضحی که در نسبیت هست
ناسازگاری و خود شمولی است. که ما به همین مقدار اکتفا کرده و از آن می گذریم. در استدلال دوم نسبی گرا ها بیان می دارند که: با توجه به اینکه در همه یا
برخی از احکام اخلاقی اختلاف نظر بنیادین وجود دارد، بنابراین هیچ یک از این احکام
اخلاقی به طور مطلق معتبر نبوده و در نتیجه اخلاق نسبی است و احکام اخلاقی تنها
برای فرد یا جامعه ای که آن ها را پذیرفته اند اعتبار دارند. در اين جا بايد دقت شود كه اولا مقدمه بيان شده درست نيست، يعني نسبي گرايي توصيفي
درست نمي باشد و ادله رد آن هم بيان شد. ثانيا اگر مقدمه درست باشد؛ از اين كه در
جاهاي متفاوت بين افراد و اقوام گوناگون اختلاف نظر بنيادين وجود دارد نمي توان
نتيجه گرفت كه همه احكام اخلاقي نسبي هستند. به عنوان نمونه اگر در مورد يكي از گزاره هاي علمي ميان دو نفر اختلاف نظر
باشد، آيا مي شود نتيجه گرفت كه همه گزاره های آن علم نسبي هستند؟ اين اتفاق كه در
حوزه علوم انساني زياد پيش مي آيد و هرگزچنين نتيجه گيري نمی شود. چون ممكن است كه
يكي از دو طرف تمام جوانب را نسنجيده باشند و يا در مطلبي دچار اشتباه يا خلط مبحث
شده باشد و يا با يك پيش فرض غلط به آن نتيجه رسيده باشند و یا از متد علمی
استفاده نکرده باشد و ... به هر حال اين نظريه هم فاقد اعتبار و استدلال كافي است. اضافه بر اين بر هر
كدام از دو نوع نسبيت فردي و اجتماعي هم انتقاداتي وارد است. در وهله اول ممکن است فکر شود که نسبیت گرایی فردی معقول تر است؛ زیرا اگر
قرار باشد اخلاق نسبی باشد باید براساس احساس و سلیقه افراد باشد و همچنین موقعیتی
که در آن قرار می گیرد باشد. چون موقعیت هر فرد (به طور دقیق) با فرد دیگر متفاوت
است و هیچ مبنایی وجود ندارد که فرد نظر دیگر افراد جامعه را بپذیرد از نظر اخلاقی
وادار به پذیرش آن باشد. این نظریه معقول تر به نظر می رسد. اما در بین نظریه
پردازان نسبیت گرایی اخلاقی، نسبیت اجتماعی شایع تر و مقبول تر از نسبیت فردی است! اگر نسبیت گرایی فردی را بپذیریم: اولا همه افراد با هم برابر می شوند! چرا که
هر کس به خواست خود عمل کرده است و چون اخلاق از نظر فردی نسبی است و معیار و
میزانی برای خوب بودن یا بد بودن نداریم دیگر تمایزی میان انسان ها هم نمی توانیم
داشته باشیم. بنابراین هیتلر و گاندی و انیشتین و بوش جنایتکار و نیوتن و ... هیچ
تفاوتی با هم ندارد! ثانیا هرگونه تلاش برای جلوگیری از تجاوز و تعدی فردی به فرد دیگر و یا به
جمعی یا حتی هر گونه حرکت اصلاحی، ناموجه است. و ثالثا اینکه وضع حقوق و قانون، تشکیل حکومت، قضاوت و مجازات وحتی تربیت
اخلاقی هم توجیه معقولی ندارد. (کما اینکه هرگز نمی توان ضرورت هیچ یک از این ها
را نادیده انگاشت.) شاید به دلیل فوق است که نظریه پردازان نسبیت گرایی، نظریه نسبیت اجتماعی را
پذیرفته و از آن دفاع می کنند. اما مشکل این نظریه بیشتر است: اولا ارزش گذاری
مبتنی بر نسبیت اجتماعی در مواردی به لحاظ نظری متناقض است. چرا که ممکن است فردی
به دو جامعه تعلق داشته باشد که هر کدام بر روی یک حکم اخلاقی ارزشی متفاوت گذارد.
به عنوان نمونه در جامعه ما دختری را در نظر بگیرد در خانواده قرار دارد که رعایت
حجاب را در خیابان نمی پسندند. از طرفی وی علاوه بر اینکه عضو آن خانواده است، عضو
یک جامعه اسلامی است که در آن رعایت حجاب الزامی است. بنابراین از نظر نسبیت
اجتماعی رعایت حجاب برای او از نظر اخلاقی هم خوب است و هم بد! ثانیا باز هم هرگونه حرکت اصلاحی برای تغییر ناهنجاری های جامعه و رسیدن به
وضع مطلوب محکوم است چرا که خوب یا بد بودن براساس توافق جمع است و اگر در جامعه
ای (جامعه دزدان) جمعی بر خوب بودن دزدی توافق کنند آن کار خوب می شود و اگر کسی
قصد اصلاح یک نابسامانی در یک جامعه فاسد را داشته باشد، اگر نظر اکثریت با وی
موافق نباشد خطا کار تلقی می شود. و ثالثا هر جنایتکاری می تواند برای توجیه اخلاقی کار خود همکاران خود را که
با وی هم عقیده هستند را جمع کند و چون نظر گروه ارزش آفرین است خود را تبرئه کند!
و کار خود را بر اساس ارزشهای جمعی جلوه دهد. 3- نسبیت گرایان اخلاقی هنجاری دارای سه اصل عام اخلاقی هستند : الف) قضاوت
اخلاقی در مورد رفتار و منش دیگران بر اساس نظریه اخلاقی مورد قبول خود، اخلاقا
درست نیست. ب) هر فرد یا جامعه ای (بستخ به نوع نسبیت فردی یا اجتماعی) باید در انتخاب و
عمل به نظریه اخلاقی مورد قبول خود آزاد باشد (اصل آزادی اخلاقی) ج) هر فرد یا جامعه باید دیگرانی را که نظریه اخلاقی مخالف او را انتخاب و به
آن عمل می کنن را تحمل کرده و به انتخاب و عمل آن ها احترام بگذارند (تساهل و
تسامح اخلاقی) تحلیل: ظاهر این اصول بسیار زیبا و
مورد قبول واقع می شود اما زمانی که به انتقاد های وارد شده بر آن می پردازیم می
بینیم که این اصول هم نمی تواند مطلوب باشند. در ابتدا باید بیان داریم که مدعیان این نظریه برای اثباتش از نظریه های نسبیت
گرایی توصیفی و فرا اخلاقی کمک می گیرند که رد و تحلیل آن ها در بالا آمده است. علاوه بر اینکه استدلال آن ها برای اثبات این نظریه ابتر است باید بیان شود که
انتقاد هایی به خود این نظریه هم وارد است: اولا در اصل اول بیان می دارد که قضاوت
در مورد نظر دیگران اخلاقا درست نیست، اما این اصل خود به قضاوت و ارزش گذاری به
رفتار و منش دیگران پرداخته است. (خود متناقض است) ثانیا اصل آزادی و تساهل در مواردی با هم در تضاد قرار می گیرند. مثلا جامعه ای را در نظر بگیرید که نژاد خود را برتر
دانسته و معتقد است که باید سایر نژاد ها را نابود ساخت. جامعه دیگری را در نظر
بگیرید که درست در نقطه مقابل قرار دارد. یعنی نژاد پرستی را نادرست و نابودی نژاد
پرستان را درست می داند. حال بر اساس اصل آزادی این دو گروه باید با یکدیگر بجنگند و هم دیگر را نابود
سازند و اما اصل تساهل پرهیز از نزاع را تجویز می کند. افزون بر این اگر این اصل را بپذیریم هر فرد یا گروهی می خواهد مطابق میل و
ارزش های اخلاقی خود عمل کند و هیچ کس هم حق ندارد مانع او شود باید به او احترام
هم بگذارند! این نتیجه ای بجز هرج و مرج نخواهد داشت و خود نسبی گرایان در عمل
هرگز پایبند این اصول و این استدلال ها نبوده اند! و نخواهند بود. مطلق گرایی اخلاقی و بررسی آن در این جا که نسبیت گرایی و ضعف آن مشخص شد، باید بیان داریم که مطلق گرایی
اخلاقی هم دارای رویکرد های مختلفی است که همه آن ها نمی توانند درست باشند. به عنوان نمونه کانت می گوید: " اخلاق از آن حیث که مبتنی بر مفهوم انسان
به عنوان فاعل مختاری است که فقط از آن جهت که مختار است به واسطه عقل، خودش خود
را به قوانین مطلق ملزم و تکلیف می کند" و دم از اخلاق مطلق می زند و از آن
به سختی دفاع می کند. هر چند که فهم حرف ها و دیدگاه های کانت بسیار زمان بر است و
دقت می طلبد و از عهده این بحث خارج است اما به نقل از استاد شهید مرتضی مطهری
بیان می داریم که: " نظريه ديگر در باب معيار فعل اخلاقی میگويد معيار فعل اخلاقی احساس تكليف وجدانی
است، و اين نظر " كانت " فيلسوف معروف آلمان است ... كانت يك عقيده ای در
باب انسان دارد او اعتقاد راسخی دارد به وجدان اخلاقی دارد ... شايد هيچ فيلسوفی
در دنيا نيامده است كه به اندازه كانت برای وجدان انسانی اصالت قائل باشد او معتقد به الهام وجدانی است و میگويد: بعضی چيزها را انسان در
وجدان خودش به صورت يك تكليف و يك امر و نهی احساس میكند اينكه ظلم نكن، در وجدان انسان به صورت يك امر فطری
هست اينكه دروغ نگو و راست بگو، اين كه نسبت به ديگران محبت
بورز، اين كه خيانت نكن، اينها يك سلسله دستورهاست كه به حكم فطرت در وجدان انسان قرار
داده شده وجدان انسان خودش به انسان امر میكند، میگويد اينجور بكن،
آن جور نكن ." و شاید هیچ کس مثل استاد مطهری به بررسی دیدگاه های مطلق گرایی اخلاقی
نپرداخته باشد. استاد در آن جا به نقد و بررسی نظریه های عاطفی، وجدانی، زیبایی،
پرستش در حوزه فلسفه اخلاق همت گماشته و دیدگاه های صاحب نظران و فلاسفه بزرگ را
تحلیل می کند و در کنار آن ها دیدگاه خود و نظر اسلام را نیز بیان می دارد.
بنابراین ادامه این مقاله را به عهده خواننده گذاشته و به کتاب فلسفه اخلاق استاد
شهید مرتضی مطهری ارجاع می دهیم. منابع: 1- بنیاد اخلاق (روشی نو در آموزش «فلسفه
اخلاق») / مجتبی مصباح 2- مجموعه آثار استاد شهید مطهری (جلد 22) (یا کتاب
فلسفه اخلاق) / شهید مرتضی مطهری 3- فصلنامه کتاب نقد (شماره 30) / پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی ___________________________________________________________________ 1- این مطلب در روزنامه شریف منتشر شده بود است 2- هر گونه نقد و نظر در مورد این مطلب موجب تسلی خاطر نگارنده خواهد بود
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 1:7 بعد از ظهر توسط ع.نوید |
|
هرچند دانشگاه - Kordanize /'kərdənaiz/ (v.) [past tense: Kordanized / past (1): To get Ph.D without having B.Sc. - Kordanification( n.) - Kordanism(n. ) - Kordanic(adj. )
- Kordanicly(adv. ) Sharif University if Technology مطالب مندرج در وبلاگ لزوما مورد تایید نیست |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 9:46 بعد از ظهر توسط حامد |
|
|
در ابتدا باید اشاره کنم که بررسی مسائل فرهنگی و یافتن نقطه ی ضعف ما، در پیشبرد این مساله که دوست خوبم حسین بادامچی به بررسی ان پرداخت نیازمند جداسازی اجزای یک حرکت فرهنگی و شناخت متولی هر بخش است تا با یک نگاه هوشمندانه فهمیده شود که اشکال در کجاست.به اعتقاد من فرهنگ را از آغاز تا مرحله ی اجرایی شدن و نهادینه شدن آن به 3 بخش میتوان تقسیم کرد.. 1. داشتن فلسفه، مبانی و مواد خام 2. بسط و ترکیب این مفاهیم اولیه و ایجاد یک نظام پیشرونده ی فرهنگی و تولید محصولاتی فرهنگی متناسب با شرایط زمان و هدف گیری مخاطبین 3. ایجاد پایگاه های اطلاع رسانی ،نشر،توزیع و... که در قالب کارهای اجرایی قرار می گیرد. حال باید دید متولی هر بخش کیست و ضربه ی اصلی از کجا وارد شده است و آیا به واقع شروع بحث با انتقاد از دولت و ... درست است؟ در بخش اول، به هیچ وجه کم و کاستی وجود ندارد.و مبانی و مواد خام ازطریق وحی و توسط پیغمبر اکرم(ص) و ائمه در قالب احادیث و روایات متعدد و بعد از این بزرگواران نیز در مذهب تشیع از طریق مراجع تقلید و علمای اخلاق فاضل به درستی و به کفایت و بیشتر از آن بیان شده است.پس متولیان این بخش کار را به اعلی درجه ی خود انجام داده اند. 2. و اما تمام حرف بنده در این بخش است. اصل عقب ماندگی در اینجاست.اما متولی کیست؟.به نظر من تبیین نظام فرهنگی و وارد شدن در شرایط زمان و ساخت ابزار فرهنگی متناسب به عهده ی طلاب حوزه ی علمیه در درجه ی اول و دانشجویان واساتید رشته های علوم انسانی از قبیل جامعه شناسی،روان شناسی،علوم فرهنگی و... و درمراتب بعدی هنرمندان ،نویسندگان و... است.اما به واقع نمی توان همه ی تقصیر را به گردن این افراد انداخت.نگاهی به تاریخ نشان می دهد که به جز انقلاب اسلامی ما تجربه ی داشتن یک حکومت اسلامی را که در واقع مقدمه ای برای ایجاد نظام فرهنگی و اقتصادی مبتنی بر اسلام است را پیدا نکرده بودیم. (والبته با پیروزی انقلاب و ترور بسیاری از شخصیت های فعال حوزه در این عرصه همانند شهید مطهری، بهشتی و...و البته درگیری بخش دیگری از نخبگان دانشگاهی متدین در مدیریت کشور و البته تحمیل جنگ ،همه و همه از عواملی بود که به نظر بنده شرایط را برای پرورش این نسل و ایجاد یک نظام فرهنگی واقتصادی سخت کرد. 3. اما جایگاه سوم که در حوزه ی اجرای نظام های فرهنگی ،سیاسی،اقتصادی،... مبتنی بر اسلام است در بخش حکومتی آن به دولت سپرده شد ودر بخش مردمی نیروهای بسیج مساجد و دانشگاه ها رهبری این بخش را به عهده گرفتند. توجه داریم که همین بخش نیز از اهمیت فراوانی برخوردار است و صرفا به دلیل مجری بودن نباید کم اهمیت جلوه داده شود.چه انکه سیطره ی فرهنگی غرب به دلیل قوت همین بخش است. قبل از اینکه به ادامه ی بحث بپردازم لازم می دانم نوشته ی دوست خوبم آقای بادامچی را نقد کنم. به نظر من پراکندگی در روند بیان مطالب و همچنین عدم نگاه به مبانی و شناخت جایگاه هر نهاد سبب شد ایشان نقدی غیر منصفانه و البته با وجه ی تخریب در بعضی از بخش های نوشته ی خود داشته باشند. ببینید به اعتقاد من هرکس باید جایگاه خودش را بشناسد.اساسا دولت، مجمع تشخیص و.. در جایگاه کلان و در جایگاه های خردتر بسیج مساجد و دانشگاه مسئول مرحله ی دوم نیستند.توجه کنید مثلا یک دانشجوی رشته ی مهندسی با احتساب اینکه قصد تغییر رشته به علوم انسانی را نداشته باشد جایگاهش کمک به جبهه ی فرهنگی و فضای رسانه ای و اساسا توزیع است.چرا که تولید نیاز به افراد بسیار با تجربه و پر مطالعه و نخبه دارد که کارشان این مسائل است. حال سوال اینجاست که این فضای آشفته از کجا شروع شد؟ تحلیل من این است که پس از اینکه نیروهای حزب اللهی با هشدار مقام معظم رهبری متوجه تهاجم فرهنگی شدند واز طرفی زخم های ایجاد شده از سمت نظام سلطه ی غرب را بر پیکر خود مشاهده کردند.در پی التیام موضعی این زخم ها دچار عمل زدگی شدند.ما زمانی وارد تدافع در برابر تهاجم سنگین فرهنگی شدیم که هم بخشی از اندیشمندان و استادان دانشگاهی علوم انسانی ما خود دچار غرب زدگی شده بودند و هم ابزار های قوی نظام سلطه، که در مرحله ی اجرا حاكم بلا منازع عرصه نشر و گسترش تولیدات فرهنگی بودند، به عوام جامعه نزدیکتر شده بودند. در این حال ما بدون گذشتن از مرحله ی دوم که مستلزم گذشت زمان و تربیت افراد و ایجاد نظام های فرهنگی، سیاسی و اقتصادی مبتنی بر اسلام بود پا به عرصه ی عمل گذاشتیم. و به طبع نداشتن استراتژی مشخص و نظام واحد در بین بدنه ی مردمی بسیجی سبب شد که این نیروها بدون اطاق کنترل حرکت کنند و لذا این نیروی عظیم مردمی درست هدایت نشد. واما نیروی اجرایی دوم دولت بود و وجود پول فراوان در این بدنه، نداشتن یک نظام فرهنگی متناسب را برای ما پر هزینه تر کرد. اگر به ردیف بودجه ی اکثر سازمان های بزرگ و کوچک نگاهی گذرا بیندازیم خواهیم دید که بخش قابل توجهی از ان تحت عنوان بودجه ی فرهنگی سازمان نامگذاری شده است. نداشتن تعریف مشخص از نظام فرهنگی و ضعف نظارت که البته فقط مختص بخش های فرهنگی نیست سبب شد تا این بودجه به کام مدیران سازمان ها خوش آید و آنها نیز رعایت انصاف را کرده و بودجه فرهنگی را به عنوان بودجه ی آزاد در اختیار خود به حساب آورند. (اگر کمی بخواهید در این زمینه با جزییات دقیق تری نگاه کنید بهتر است به مصاحبه ی سید عباس نبوی با نشریه راه که در مورد سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی است نگاهی بیندازید تا از طرفی به جبهه فرهنگی هم کمک نموده باشید. دوستان لطفا نشریه را بخرید.قرض دادنی در کار نیست) حال اگر از نهاد ها و سازمان هایی که اصولا کارشان مسائل دیگری است ولی با مقوله فرهنگ از طریق خط بودجه ارتباط یافته اند بگذریم، اصلی ترین نهاد هایی که به نظر میرسد از طرف حکومت برای نشر و گسترش فرهنگ اسلامی تشکیل شده اند یکی صدا و سیما است و دیگری وزارت ارشاد و فرهنگ اسلامی، که البته همیشه سیبل انتقادات قرار گرفته اند. واقعا نداشتن یک نقشه ی جامع فرهنگی ضربات زیادی را بر ما وارد کرده، به طوری که چون دقیقاً وظیفه ی هرکس معلوم نیست زمینه ی انتقاد سازنده و پیش برنده هم کم می شود طوری که گاهی انتقادات ما انگار تنها شکایت از وضع حاظر است نه نقد آن دستگاه در پازل فرهنگی. پس بهتر است ابتدا یک پیش فرضی بکنیم و با آن پیش فرض انتقادات را مطرح نماییم.در حالت کلی هر دوی این نهاد ها اولاً مسئول شناخت دقیق محصولات فرهنگی مناسب و البته پراکنده ای است که تولید شده اند تا بتوانند نیاز جامعه را حداقل تا مدت کوتاهی پاسخ گو باشند.بخش دیگر کمک به تولید محصولات فرهنگی متناسب از طریق حمایت از تولید کنندگان این بخش و کنترل محصولات نامناسب که کم هم نیستند میباشد. وبخش بسیار مهمتر که البته همیشه مغفول مانده یا حداقل من چیزی ندیده ام، تلاش برای ایجاد اطاق ها ی تفکربرای تدوین نظام فرهنگی و خانه تکانی در فضای فرهنگی کشور است. مولفه های زیادی را می شود از این انقلاب فرهنگی برشمرد ولی ما در اینجا نمی خواهیم به این مساله بپردازیم. یک نکته هم بگویم وان اینکه به اعتقاد من فرهنگ عمومی مردم و نوسانات ان بیشتر متوجه صدا و سیما ست نه وزارت ارشاد. حال اگر با این وظایف به نقد بپردازیم اینکه مثلا وزارت ارشاد از طرق اجرایی مثل دادن کاغذ یارانه ای به کتاب ها و نشریات مذهبی کمک می نماید نه تنها زمینه انتقاد و تخریب نیست که از وظایف ارشاد است و همه ی ما میدانیم که خیلی از نشریات خوب و اثر گذار ما به همین دلایل بسته شدند انتقاد به ارشاد وارد است ولی از این جهت که در وظایف دیگر مخصوصا تلاش همه جانبه برای تدوین نظام فرهنگی کوتاهی کرده است نه از این جهت که وظیفه ی درست خود را انجام داده. با این نگاه اگر به مجموعه های خرد مثل مجموعه های فرهنگی دانشگاه ها هم بنگریم انتقاد ما سازنده تر خواهد بود نه با وجه ی تخریب. مشخص است که وظیفه ی یک مجموعه ی فرهنگی شناخت و توزیع مناسب تولیدات فرهنگی در دانشگاه و مطالبه از وضع مطلوب است.مخصوصا وقتی مخاطب شما یک دانشگاه فنی مثل شریف است.به اعتقاد بنده نگاه بزرگتر به این مجموعه ها تنها یک نگاه غیر واقع بینانه است.نمی توان از یک دانشجوی ترم 3 که رشته و مساله اصلی او این مسائل نیست توقع تولید محصول در مثلا ترم 6 را داشت. قصدم نقد واحد فرهنگی نبود و چون اقای بادامچی به این ها پرداخته بودند تنها اشاره ای کردم. فقط در نهایت باید گفت اینکه فردی در یک مسابقه ی دو نفر اول شود چیز خوبی است ولی یک بچه اگر در کودکی تنها راه رفتن را یاد بگیرد باید تشویقش کرد. البته یک نقدی هم به دولت فعلی که یک دولت اصول گرا ست به طور خاص وارد است و ان استفاده ی بدی بود (البته به نظر من) که از نسل جوان شد. آن هم با پتانسیل های بالای این نسل. در واقع به جای اینکه دانشجویان نخبه، با اخلاص و با انگیزه ی بسیجی به سمت ایجاد و تشکیل کانون ها ی تفکر که اساساً دولتی نبودن وجه ی اصلی ان است سوق داده شوند هر کدامشان را در وزارت خانه ای فرستادند و درگیر کارهای اجرایی و دست و پاگیر کردند تا اینکه از مسیر اصلی باز ماندند.امید است در دولت بعدی اقای احمدی نژاد فکری اساسی در مورد جوانان و نحوه ی بکر گیری انان در پیشبرد سریعتر انقلاب بشود. یاعلی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 10:18 قبل از ظهر توسط حامد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چه خوش است حال مرغی
که قفس ندیده باشد چه نکوتر آنکه مرغی زقفس پریده باشد پروبال مابریدندودرقفس گشودند چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد! |
| آرشیو موضوعی |
|
اجتماعی دل درد سیاسی عقاید اخلاقی شعر شهادت علمی تجربیات قرآن در حد خودم |
| نویسندگان |
|
ع.نوید حامد |
|
RSS
|