![]() |
![]() |
|
| مثل تموم شهدا .... به کام من عسل بذار |
|
جریان های زیر بیشتر جریان های علمی - تحصیلی است:
۱- ادامه تحصیل در خارج کشور : از قدمی ترین جریانات ٬ که تا امروز هم ادامه دارد و من نمی دانم که تا کی می خواهد ادامه پیدا کند؟ و خود به دو جریان ادامه زندگی و تحصیل در خارج کشور تقسیم می شود.
۲- ورود به صنعت : از قدیمی ترین جریانات دانشگاه!
۳- ادامه تحصیل در داخل کشور : این جریان هم قدیمی است و هم جدید! قدیمی برای کسانی که نمی توانستند از کشور خارج شوند. این جریان اخیرا جریانی به کسانی که امکان ادامه تحصیل در بهترین دانشگاه های خارج را هم دارند کشیده شده است و جنبه جدید به خود گرفته است. و این جریان جدید در حال تئوریزه شدن و پشتوانه علمی و عقلی برای ادامه تحصیل در داخل را پیدا کرده است و کم کم به یک جریان جدی تبدیل می شود
۴- ادامه تحصیل در حوزه های علمیه دینیه: این جریان به طور خاص از انقلاب به این ور خیلی جدی شد و تا همین حالا هم ادامه دارد. جریانی که بسیار موثر در عرصه دینی و علمی کشور که با ورود به شریف و عدم ارضای روحی به سراغ علوم انسانی و اسلامی می روند و پشتوانه تئوری خوبی هم دارد. این جریان در دهه اول انقلاب و همین دهه کنونی بسیار پر رنگ تر به چشم می آید (نسل اول و سوم)
۵- ادامه تحصیل در رشته های علوم انسانی : این جریان هم از جریان های جدید است که طی ۱۰ سال اخیر به وجود و تئوریزه شده از عمده دلایل افراد این جریان : خلا علوم انسانی در جامعه و به خصوص در حکومت - اهمیت و تعیین کنندگی علوم انسانی - موج سواری و پیروی از حرف اکثریت - باز کار بکر داخلی - بازار کار خوب خارجی - راحت تر بودن نسبت به علوم فنی مهندسی - گرایش اونور آبی ها و به خصوص دانشگاه ام.آی.تی و... بیشتر شریفی ها به سراغ رشته های ام.بی.ای و اقتصاد می رن (چون این دو رشته در شریف ارائه می شود!) ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ اولا که امیدوارم که این مطلب رو به دقت بخونید (با شما هستم آقای بادامچی!) دوما امیدوارم اگر نظری در این مورد دارید بفرمائید تا استفاده کنیم و ادامه این مطالب و تحلیل این جریانات جدی تر و گسترده تر شود. سوما من خودم به نحوی با تمام این جریانات درگیر هستم ولی به طور اصلی جریان سوم رو برگزیدم (هرچند اجبار به ورود به جریان های دیگر (به طور جدی) هم پیدا کنم.) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 3:46 بعد از ظهر توسط ع.نوید |
|
|
قسمت عمده جلد 65 بحارالانوار بيان «صفات الشيعه» است و چه خوب است كه همه ما اين قسمت را بخوانيم و بدانيم تحت اين نام مقدّس يعنى «شيعه اهل البيت(ع)» چه مسئوليّت هاى بزرگى افتاده است، تنها به ادّعا نمى توان شيعه بود، تنها اين كه پدر و مادرم شيعه بوده من هم شيعه ام نمى توان شيعه بود، شيعه بودن مفهومى است پرمحتوا و مسئوليت هايى دارد كه تحت عنوان «صفات الشيعه» در بيانات معصومين آمده است.
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 10:25 بعد از ظهر توسط حامد |
|
|
بسم اللّه الرحمن الرحيم
هذا ما اوصى به الحسين بن علي الى اخيه محمد بن الحنفية. يشهـد ان لا اله الا اللّه وحده لا شريك له و ان محمدا عبده و رسوله ، جاء بالحق من عند الحق و ان الجنة و النار حق و ان الساعة اتية لا ريب فيها و ان اللّه يبعث من في القبور، و اني لم اخرج اشرا و لا بطـرا و لا مفسدا و لا ظالما و انما خرجت لطلب الاصلاح في امة جدي (ص) اريد ان امر بالمعروف و انهی عن المنكر و اسير بسيرة جدي و ابي علي ابن ابي طالب (ع). فمن قبلني بقبول الحق فاللّه اولى بالحق و من رد علي هذا اصبر حتى يقضي اللّه بيني و بين القوم بالحق و هو خير الحاكمين و هذه وصيتي يا اخي اليك "و ما توفيقي الا باللّه عليه توكلت و اليه انيب". بحار، 44/329 محمد بن حنفيه خدمت برادرش سيدالشهدا علیه السلام رسید و حضرت را از رفتن به سمت عراق بر حذر داشت. حضرت از تصمیم خود بازنگشنند آنگاه این وصيتنامه را نوشتند و به دست برادر سپردند: اين وصیت حسین بن علی است به برادرش محمد بن حنفيه: شهادت مى دهد به اینکه جز الله خدایی نیست، یگانه است و او را شریکی نیست و اینکه محمد، بنده و فرستاده ی اوست که به حق از جانب حق آمد و اينكه بهشت و آتش حق است و قيامت بدون هيچ شكى آمدنیست و خداوند هر که در قبر هاست را زنده مى كند؛ خروج و قيـام من از روى سركشى و خوشگذرانى و فساد و ظلم نيست، تنها براى اصلاح در امت جدم(ص) قیام کردم و می خواهم به معروف امر کنم و از منكر بازدارم و به سيره جدم(ص) و پدرم على بن ابیطالب عمـل کنم. پـس هر كس مرا به درستی قبول كند خدا به (پاداش) درستی سزاوار تر است و هر كه و هرکه این (قیام) را رد كند، صبر مى كنم تاخداوند بين من و این گروه قضاوت كند که او بهترین حاکمان است. برادرم ! اين وصيت من به تواست و توفيق من نیست مگر به خداوند بر او توكل کردم و به سوی او باز می گردم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 2:27 بعد از ظهر توسط ع.نوید |
|
|
فرانسیس فوکویاما پژوهشگر و تاریخ نگار ژاپنی الاصل تبعه ی آمریکاست . وی با شخصیتی نیمه سیاسی – نیمه فلسفی دارای سابقه ی کار در اداره ی امنیت امریکا و نیز تحلیلگر نظامی در شرکت رند از شرکتهای وابسته به پنتاگون می باشد . فوکویاما در کنفرانسی که 21 سال پیش یعنی سال 1986 در اورشلیم برگزار شد به ترسیم اندیشه سیاسی شیعه پرداخت . او در این کنفرانس که بازشناسی هویت شیعه نام داشت ، شیعه را به پرنده ای بلند پرواز تشبیه نمود که یک بال آن سبز و بال دیگر آن سرخ است . او بال سبز را عدالتخواهی دانست که ریشه در انتظار و بال سرخ را شهادت طلبی عنوان کرد که ریشه در حادثه عاشورا دارد . فوکویاما گفت شیعیان زرهی نیز بر تن دارند به نام ولایت فقیه که آنها را شکست ناپذیر نموده است . فوکویاما در ادامه با بیان اینکه شیعیان فاو را تسخیر کرده اند ، می گویند اینها می روند تا کربلا و پس از ان قدس را هم بگیرند ؛ از اینرو می بایست با دادن امتیازاتی به ایران جنگ را متوقف نمود . وی راه برخورد با این جریان را تضعیف ولایت فقیه می داند . او می گوید در صورت تضعیف ولایت فقیه ، رفاه طلبی جای شهادت طلبی را می گیرد و پس از اندیشه عدالتخواهی و انتظار نیز از جامعه رخت بر می بندد . جالب آنکه در دوران سازندگی یکی از اساتید و استراتژیستهای آمریکایی بعنوان جامعه شناس هلندی با روادید این کشور به ایران می آید و پس از 8 ماه اقامت در ایران نسخه ای برای عوامل استکبار در ایران می پیچد . او سالهای 70 تا 72 را سالهای اندلسیره کردن ( ترویج فساد اخلاقی ) سالهای 72 تا 74 را سالهای ترویج سکولاریزم ، سالهاس 74 تا 76 را سالهای واتیکانیزه کردن ( عدم دخالت روحانیون در سیاست ) سالهای 76 تا 78 را مقطع بالکانیزه کردن ایران یعنی تکرار سرنوشت جمهوریهای یوگسلاوی و شوروی برای ایرانیان برمی شمرد .پرچمدار سکولاریزه کردن ، واتیکانیزه کردن و بالکانیزه کردن ایران نیز آقایان ... می باشند . این استراتژیست سالهای 78 تا 80 را سالهای شعار اصلاحات ، سالهای 80 تا 82 سالهای حقوق بشر ( به سرکردگی ش.ع ) سالهای 82 تا 84 را زمان طرح شعار لیبرالیسم ، و سالهای 84 تا 86 را زمان آمادگی برای نبرد نهایی می داند . نبردی که به گفته ی فوکویاما در سال 2007 اتفاق می افتد . و اکنون سال 2007 از راه رسیده است سالی که آمریکا در باتلاق عراق فرو رفته است و ارزشهای او مانند لیبرال دموکراسی دیگر برای جوانان مسلمان جاذبه ای ندارد . در مقابل این جبهه مردمی با دو بال شهادت طلبی و عدالتخواهی که زره پولادین ولایت فقیه زمان را بر تن نموده و آماده است تا عاشوايي ديگر را رقم بزند .
از وبلاگ مسلمان ایرانی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تا به حال در مورد رابطه انقلاب اسلامی و انتظار و ظهور و شهادت و ... فکر کرده اید؟
حالا این ها چه ربطی به حدیثی که بیان می دارد " اگر تو نبودی جهان را نمی آفریدم و اگر علی نبود تو را و اگر فاطمه نبود علی را نمی آفریدم " دارد؟
این ها چه ربطی به بدا و رجعت داره؟
چه ربطی به صهیونیسم و فراماسونری و... داره؟
این ها چه ربطی به نبرد های صلیبی جدید و قدیم داره؟ و چه ربطی به حمله آمریکا به عراق و افغانستان و... داره؟
به نظرم باید در عرصه مهدویت هم بیشتر مطالعه و کار کنیم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 9:20 بعد از ظهر توسط ع.نوید |
|
|
هر کاری می کنم که به نام دین ... ۲ رو ننویسم نمی شه!!!
هر کاری می کنم٬ آروم و قرار ندارم! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ این داستان واقعی نیست!!!
یه روزی برادرم (الف) اومده خونه می گفت که ما می خوایم با دوستانمون بریم کوه! گفتم به سلامتی گفتم من به دوستان قول دادم که با کفش تو بریم!!!!!!!! گفتم داداش خودت می دونی که هر کاری از دست من بر بیاد برات می کنم ! و این رو وظیفه خودم می دونم! همون جوری که تا حالا بوده! فقط یه شرط دارم! گفت بگو! گفتم اگه می خوای با کفش من بری کوه باید قبل از اینکه بری بهش واکس بزنی و بعدش هم واکس بزنی گفت من نمی دونم!
هرچی بابا بگه!!!! تو برو با بابا صحبت کن! اگه به من گفت من هم می گم باشه!
من هم رفتم و با بابا صحبت کردم جریان رو به بابا گفتم. بابا یه کمی مخالف بود. ولی گفت که هرچی خودتون به توافق رسیدید.
رفتم پیش الف و گفتم که بابا این رو گفته و من هم همچنان بر شرطم هستم! . . . گذشت و گذشت از اونجا که الف هنوز به من قول نداده بود که شرط رو برقرار می کنه! من هم بهش کفش رو ندادم. تا اینکه فهمیدم دونبالم که کفش رو بگیره! (البته فهمیدم بودم که نمی خواد شرط رو برقرار کنه!) و خب معلوم بود که من بهش کفش رو نمی دم! . . . چند روز گذشت تا اینکه فهمیدم الف به دوستاش گفته که برید از توی اتاق دادشم کفش رو بر دارید !!!! با مسئولیت من!!!
و دوستان رفتند و کفش رو برداشتند!
با مسئولیت الف!
ما هم چند روز بعد مطلع شدیم!
خدا می دونه که به ما چی گذشت! رفتم و به الف گفتم که این کار تون خیلی زشت بود! ولی حداقل بیاید و شرط رو رعایت کنید!
الف دست پیش رو گرفت تا پس نیافته! و گفت: شما کلی برنامه ما رو عقب انداختید! و فلان وفلان وفلان و... و کلی حرف دیگه بینمون رد و بدل شده که در نهایت تصمیم بر این شده که فردای روز صحبتمون این آقا کفش رو واکس بزنه! و دوباره هم قبل از تحویل کفش رو واکس بزنه . . . بر ما چه گذشت خدا می داند! . اما نشون به اون نشون که نه تنها هنوز کفش واکس نزده! که هنوز کفش رو پس هم نداده ! . . . اوج داستان لحظه ای است که آقا الف بعد از اتمام ماجرا و بهره مندی و استفاده از (...) بر می گرده می گه که این کفش اصلا ما شما نبوده! کفش ماله بابا بوده! کفش ماله خدا بوده! کفش ماله ... بوده! شما فقط باید امانت دار این کفش باشید و هر وقت که ما خواستیم برای رسیدن به اهدافمون این کفش رو در اختیار ما بذارید! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ آری عزیزان برای این است که دلم یاد شلمچه کرده است و دارم دیوانه می شوم! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ هر چه قدر با الف حرف زدیم حرف خودش رو زد! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سال هم تحویل شد و شهدا ما رو تحویل نگرفتن! شاید به خاطر اینکه ما فقط داریم برای مقاصد خودمون از اونا بهره می بریم! خدایا خودت می دونی که بر ما چه گذشت و ما چگونه رفتار کردیم! پس باز هم مثل همیشه هوامون رو داشته باش!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ستمگران هرگز روي آرامش را نخواهند ديد زيرا دستان ما بر روي ماشه اسلحه قرار دارد (قسمتی از پیام حزب الله) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 2:1 بعد از ظهر توسط ع.نوید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چه خوش است حال مرغی
که قفس ندیده باشد چه نکوتر آنکه مرغی زقفس پریده باشد پروبال مابریدندودرقفس گشودند چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد! |
| آرشیو موضوعی |
|
اجتماعی دل درد سیاسی عقاید اخلاقی شعر شهادت علمی تجربیات قرآن در حد خودم |
| نویسندگان |
|
ع.نوید حامد |
|
RSS
|