تبليغاتX
پشت هیچستان
مثل تموم شهدا .... به کام من عسل بذار
به نام او

دلا رفیق سفر بخت نیکخواهت بس

نسیم روضه شیراز پیک راهت بس

 

دگر ز منزل جانان سفر مکن درویش

 

که سیر معنوی و کنج خانقاهت بس

 

وگر کمین بگشاید غمی ز گوشه دل

 

حریم درگه پیر مغان پناهت بس

 

به صدر مصطبه بنشین و ساغر می‌نوش

 

که این قدر ز جهان کسب مال و جاهت بس

 

زیادتی مطلب کار بر خود آسان کن

 

صراحی می لعل و بتی چو ماهت بس

 

فلک به مردم نادان دهد زمام مراد

 

تو اهل فضلی و دانش همین گناهت بس

 

هوای مسکن ملوف و عهد یار قدیم

 

ز ره روان سفرکرده عذرخواهت بس

 

به منت دگران خو مکن که در دو جهان

 

رضای ایزد و انعام پادشاهت بس

 

به هیچ ورد دگر نیست حاجت ای حافظ

 

دعای نیم شب و درس صبحگاهت بس

 
 
یا حق
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 7:42 بعد از ظهر  توسط | 
ما همیشه فکر میکنیم تهاجم فرهنگی مال اون جوان هایی است که تیپشان فلان جور یا به فلان موضوع اعتقاد ندارند یا ارزش های اخلاقی را زیر پا میذارند یا ... نه ما خودمان دچار استحاله شدیم.مشکل از خود بچه بسیجی ها است.ما فکر میکنیم استحاله فرهنگ بسیجی ،مال بسیجی های قدیم،ما فکر میکنیم در هجمه سنگین دشمن در ۱۶ سال گذشته فقط انجمنی ها وتحکیمی ها و رپ ها و ... در این تهاجم زخمی شده اند،نه نه.اصل تلفات توی جبهه حق ،بسیجی ها هستند.این ماییم که فکر میکنیم خیلی کسی هستیم،این ماییم که فکر میکنیم میتونیم ارزش های اخلاقی را نادیده بگیریم.این ماییم که فکر میکنیم ما از گزند شیطان دوریم،آخه ما بسیجی هستیم.مسایل توی رساله ها،اخلاق برخورد با نامحرم مال ما که نیست برای آدم های ضعیف النفس.به قولی ما جزء خواصیم .اگه یکی از سر عادت و صداقت یا اشتباه یک حرفی را بنویسه ما حق داریم هر تهمتی که میخواهیم بزنیم.آخه ما بسیجی هستیم.برای ما بردن آبروی دیگران یا مسخره کردنشان مهم نیست.چون هدف عبارت است از لذت بردن ما از مسخره کردن،تخریب چهره دیگران و هر گناه دیگه،ما فقط حاضریم در راه دین سر بدیم.کمتر از این قانع نمیشیم.

خدایا توی این شب جمعه ما را ببخش.ماها همه تقصیر کاریم.خدایا ماها یتیمیم،آخه آقامون پیشمون نیست.خدایا تا کی باید چشم انتظار باشیم.تو که میدونی ما همه محبیم.محب مولا و سرورمان،محب نایبش،محب یاران و دوستان نایبش.تو که میدونی ما چه قدر دلمان سرشار ار محبت بسیجی ها است.

این الطالب بدم المقتول بکربلا.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 8:59 بعد از ظهر  توسط | 

Objects in mirror are closer than they appear

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 6:30 بعد از ظهر  توسط ع.نوید | 
چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت به درگاه الاهی دیر و طاقت فرسا میگذره ولی 60 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره!
 
چقدر خنده داره که 100  هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد!
 
چقدر خنده داره که یه ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یه ساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره!
 
چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمی یاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!
 
چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمان به وقت اضافه می کشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی که مراسم دعا و خطابه و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می  کنیم و آزرده خاطر می شیم!
 
چقدر خنده داره که خوندن یه صفحه و یا سوره از قرآن سخته اما خوندن 100 صفحه از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه!
 
چقدر خنده داره که سعی میکنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزو کنیم اما به آخرین صف نماز جماعت مسجد تمایل داریم!
 
چقدر خنده داره که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما برای بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تو آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!
 
چقدر خنده داره که شایعات روز نامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما سخنان  قرآن و احادیث رو به سختی باور می کنیم!
 
چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری  در راه خدا انجام بدن به بهشت برن!
 
چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنید به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود همه جا را فرا می گیرد اما وقتی که سخن و پیام الهی  رو  می شنوید دو برابر در مورد گفتن و یا نگفتن اون فکر می کنید!
 
خنده داره . اینطور نیست؟!
 
دارید می خندید؟
 
دارید فکر می کنید؟
 
 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این متن توسط یکی از دوستانم برایم فرستاده شده بود و من در آن کمی تصرف کردم
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 6:0 بعد از ظهر  توسط ع.نوید | 
اَللّهُمَّ اِنّى كُلَّما قُلْتُ قَدْ تَهَيَّاْتُ وَتَعَبَّاْتُ وَقُمْتُ لِلصَّلوةِ بَيْنَ يَدَيْكَ

وَناجَيْتُكَ اَلْقَيْتَ عَلَىَّ نُعاساً

اِذا اَنَا
صَلَّيْتُ وَسَلَبْتَنى مُناجاتَكَ

اِذا اَنَا ناجَيْتُ مالى كُلَّما قُلْتُ قَدْ
صَلَُحَتْ سَريرَتى

وَقَرُبَ مِنْ مَجالِسِ التَّوّابينَ مَجْلِسى عَرَضَتْ
لى بَلِيَّةٌ اَزالَتْ قَدَمى وَحالَتْ بَيْنى وَبَيْنَ خِدْمَتِكَ



سَيِّدى !



لَعَلَّكَ عَنْ  
بابكَ طَرَدْتَنى  وَعَنْ خِدْمَتِكَ نَحَّيْتَنى

اَوْ لَعَلَّكَ رَاَيْتَنى مُسْتَخِفّاً
بِحَقِّكَ فَاَقْصَيْتَنى

اَوْ لَعَلَّكَ رَاَيْتَنى مُعْرِضاً عَنْكَ فَقَلَيْتَنى

اَوْ لَعَلَّكَ
وَجَدْتَنى فى مَقام الْكاذِبينَ فَرَفَضْتَنى

اَوْ لَعَلَّكَ رَاَيْتَنى غَيْرَ شاكِر
لِنَعْمآئِكَ فَحَرَمْتَنى

اَوْ لَعَلَّكَ فَقَدْتَنى مِنْ مَجالِسِ الْعُلَمآءِ فَخَذَلْتَنى

 

اَوْ لَعَلَّكَ رَاَيْتَنى فِى الْغافِلينَ فَمِنْ رَحْمَتِكَ آيَسْتَنى

اَوْ لَعَلَّكَ  
 رَاَيْتَنى آلِفَ مَجالِس الْبَطّالينَ فَبَيْنى وَبَيْنَهُمْ خَلَّيْتَنى

اَوْ لَعَلَّكَ لَمْ
تُحِبَّ اَنْ تَسْمَعَ دُعآئى فَباعَدْتَنى؟
 
+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 1:37 بعد از ظهر  توسط ع.نوید | 
تا ۳ روز پناه به دوست میبریم.دنیا و ما فیها را نیز قرار است رها کنیم(ان شا الله)گاهی این شعر جناب وحشی نیز دمادم در ذهنم فریاد میکند:

وحشی دشت معاصی را
چند روزی پر دهید
تا کجا خواهد رمید
آخر
شکار رحمت است!

واعلموا انما الحیوه الدنیا لعب و لهو و زینه و تفاخربینکم و تکاثر فی الاموال والولاد

به قول حاجاقا مجتبی :ما پسندیم انچه را جانان پسندد

فصلی خواندم از دنیای فریبنده به یک دست شکر پاشنده و به دیگر دست زهرکشنده تا خردمندان را مقرر گردد که دل نهادن بر نعمت دنیا محال است»
                                                                                       تاریخ بیهقی

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 7:16 بعد از ظهر  توسط حامد | 
تعداد ادمهای مزخرف اطرافم زیاد شده است.

یواش یواش حالم داره بهم میخوره

واقعا برا خودم متاسفم که مجبورم اینا رو تحمل کنم و جالب تر اینکه همیشه بهشون بخندم

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 3:45 بعد از ظهر  توسط حامد | 
اگر نرید نصف عمرتون در فناست

همین!

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 11:1 بعد از ظهر  توسط حامد | 
مکان:هواپیما
زمان:86.4.24
الان سوار هواپیما شدیم.همین الان مهماندار امد و بهم گفت تا میز جلوی خود را جمع کنم
ما که رندیم و در این مواقع کارمان با لبخندی راه می افتد
بگذریم....
و اما بعد....
پله های هواپیما را که بالا مرفتم تا حدودی ترسیدم.هواپیما که شروع به پرواز کرد بیشتر ترسیدم
به بقیه مسافران نگاه میکردم و با نگاهم میگفتم که همان ترسی را که شما در ظاهر دارید من در دل دارم
بله!خوف.....
خوف از اینکه با کوله باری از گناه بروم و بدون هیچ توشه ای برگردم
ترس از اینکه خدایی نشوم و یا خدایی نمانم
این جزو معدود دفعاتی است که گلادیاتور در خود احساس ترس میکند
اما اگر خود را خوب شناخته باشد رحمت خدا را نیز خوب شناخته است
حسبنا الله ونعم الوکیل
باز به خود می نگرم .می ترسم!حتی از اینکه نتوانم لایق رحمت او باشم
اما باز گلادیاتور با همان لبخند همیشگی اش رو به سوی من میکند و می گوید
"وما رمیت اذ رمیت ولکن الله رمی"
بلی! ما هیچیم و بلکه کمتر از هیچ.او خود در دل ما خواستن را ایجاد میکند,خود از زبان ما

میخواهد و خود مشتاقانه عطا میکند

همیشه مجبورم کارهای سخت را خودم انجام دهم.شاید هم یکبار عمره دانشجویی بروم ولی میدانم اگر در این سفر که همراهانم کسانی اند که من حرفشان را نمیفهمم وفضای عرفانی هم انگونه نیست
ره عشق را طی کنم مستحق نام گلادیاتورم
الهی هب لی کمال الانقطاع الیک

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 11:8 بعد از ظهر  توسط حامد | 
وقتی به حج مشرف شدم .یه دفتر خاطرا ت بردم و در لحظه های مختلف خاطرات خودم را نوشتم .چون تو اون حال و هوا نوشته شده جالبه!وارزش خوندن داره

۱

۲

۳

شروع میکنیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 11:3 بعد از ظهر  توسط حامد | 
 گویند لیلی در حال جان دادن بود که مجنون به پیش او رسید

لیلی گفت:

مجنون.تو در عشق من مجنون شدی و من با یک تب از تو جدا شدم.برو عاشق کسی شو که با یک تب از تو جدا نشود.

ز هر خاکی که بوی عشق بر خاست

یقین کن تربت لیلی همان جاست

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 5:56 بعد از ظهر  توسط حامد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
چه خوش است حال مرغی
که قفس ندیده باشد
چه نکوتر آنکه مرغی
زقفس پریده باشد
پروبال مابریدندودرقفس گشودند
چه رها چه بسته مرغی
که پرش بریده باشد!

پیوندهای روزانه
نانوشته ها (لرد تری ام)
یاغی (کسی که می شناسم و به او اعتقاد دارم)
ما زنده از آنیم
رز سوخته (نمی شناسم)
یگانه (من اون رو میشناسم اما اون منو نمی شناسه!!!)
بی عمر (محمد صادق باطنی)
بازاریابی چند سطحی (آقای نقشینه ارجمند)
الف لام میم (فرزاد سمیع)
انتظار (یوسف کوه مسکن)
هوس سفر (محمد مهدی دادمان)
مهاجر (حسین غفوری)
سوتک (حسین بادامچی)
کهف (حسین سلیمانی)
سبحان (چی بگم)
مجاز (انتظار تا کی....؟)
یادداشت های پراکنده (بي نام)
جستجو گری در مسیر شدن (مجتبی حاجی قاسمی)
ساقی میکده ی ما!!! (سعید توکلی)
آرام دل (نمی شناسمش اما از وبلاگش خیلی خوشم میاد)
منطقه ممنوعه (ابوالفضل رفیع ها)
سلمان (محسن چیت چیان)
یه مهتدین دیگه!
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
مهر 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
بهمن 1384
آذر 1384
تیر 1384
آرشیو موضوعی
اجتماعی
دل درد
سیاسی
عقاید
اخلاقی
شعر
شهادت
علمی
تجربیات
قرآن در حد خودم
نویسندگان
ع.نوید
حامد
پیوندها
امام خمینی
امام خامنه ای
دفتر مقام معظم رهبري آيت الله العظمي خامنه اي
حضرت آیت الله العظمی صافی گلپایگانی
حضرت آیت الله العظمی وحید خراسانی
حضرت آیت الله العظمی بهجت
حضرت آيت الله العظمي سيستاني
حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی
حضرت آیت الله العظمی نوری همدانی
حضرت علامه جوادی آملی
حضرت استاد مصباح یزدی
حضرت آيت الله محتبي تهراني
حضرت آيت الله مرتضي تهراني
معلم شهید انقلاب مرتضی مطهری
معلم انقلاب علامه محمد رضا حکیمی
آیت الله جعفر سیدان (پرچم دار تفکیک)
معلم انقلاب دکتر علی شریعتی
موسسه فرهنگی مهتدین
شبکه رشد
هیئت منتظرین
فیلم شهید ادواردو آنیلی
مرد يزدان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

تحریم 
کالای اسرائیلی