![]() |
![]() |
|
| مثل تموم شهدا .... به کام من عسل بذار |
|
به نام او
یا حق |
|||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 7:42 بعد از ظهر توسط |
|
|
ما همیشه فکر میکنیم تهاجم فرهنگی مال اون جوان هایی است که تیپشان فلان جور یا به فلان موضوع اعتقاد ندارند یا ارزش های اخلاقی را زیر پا میذارند یا ... نه ما خودمان دچار استحاله شدیم.مشکل از خود بچه بسیجی ها است.ما فکر میکنیم استحاله فرهنگ بسیجی ،مال بسیجی های قدیم،ما فکر میکنیم در هجمه سنگین دشمن در ۱۶ سال گذشته فقط انجمنی ها وتحکیمی ها و رپ ها و ... در این تهاجم زخمی شده اند،نه نه.اصل تلفات توی جبهه حق ،بسیجی ها هستند.این ماییم که فکر میکنیم خیلی کسی هستیم،این ماییم که فکر میکنیم میتونیم ارزش های اخلاقی را نادیده بگیریم.این ماییم که فکر میکنیم ما از گزند شیطان دوریم،آخه ما بسیجی هستیم.مسایل توی رساله ها،اخلاق برخورد با نامحرم مال ما که نیست برای آدم های ضعیف النفس.به قولی ما جزء خواصیم .اگه یکی از سر عادت و صداقت یا اشتباه یک حرفی را بنویسه ما حق داریم هر تهمتی که میخواهیم بزنیم.آخه ما بسیجی هستیم.برای ما بردن آبروی دیگران یا مسخره کردنشان مهم نیست.چون هدف عبارت است از لذت بردن ما از مسخره کردن،تخریب چهره دیگران و هر گناه دیگه،ما فقط حاضریم در راه دین سر بدیم.کمتر از این قانع نمیشیم.
خدایا توی این شب جمعه ما را ببخش.ماها همه تقصیر کاریم.خدایا ماها یتیمیم،آخه آقامون پیشمون نیست.خدایا تا کی باید چشم انتظار باشیم.تو که میدونی ما همه محبیم.محب مولا و سرورمان،محب نایبش،محب یاران و دوستان نایبش.تو که میدونی ما چه قدر دلمان سرشار ار محبت بسیجی ها است. این الطالب بدم المقتول بکربلا. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 8:59 بعد از ظهر توسط |
|
|
Objects in mirror are closer than they appear |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 6:30 بعد از ظهر توسط ع.نوید |
|
|
چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت به درگاه الاهی دیر و طاقت فرسا میگذره ولی 60 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره!
چقدر خنده داره که 100 هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد!
چقدر خنده داره که یه ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یه ساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره!
چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمی یاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!
چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمان به وقت اضافه می کشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی که مراسم دعا و خطابه و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می کنیم و آزرده خاطر می شیم!
چقدر خنده داره که خوندن یه صفحه و یا سوره از قرآن سخته اما خوندن 100 صفحه از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه!
چقدر خنده داره که سعی میکنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزو کنیم اما به آخرین صف نماز جماعت مسجد تمایل داریم!
چقدر خنده داره که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما برای بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تو آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!
چقدر خنده داره که شایعات روز نامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما سخنان قرآن و احادیث رو به سختی باور می کنیم!
چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدن به بهشت برن!
چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنید به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود همه جا را فرا می گیرد اما وقتی که سخن و پیام الهی رو می شنوید دو برابر در مورد گفتن و یا نگفتن اون فکر می کنید!
خنده داره . اینطور نیست؟!
دارید می خندید؟
دارید فکر می کنید؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این متن توسط یکی از دوستانم برایم فرستاده شده بود و من در آن کمی تصرف کردم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 6:0 بعد از ظهر توسط ع.نوید |
|
|
اَللّهُمَّ اِنّى كُلَّما قُلْتُ قَدْ تَهَيَّاْتُ وَتَعَبَّاْتُ وَقُمْتُ لِلصَّلوةِ بَيْنَ يَدَيْكَ
وَناجَيْتُكَ اَلْقَيْتَ عَلَىَّ نُعاساً اِذا اَنَا صَلَّيْتُ وَسَلَبْتَنى مُناجاتَكَ اِذا اَنَا ناجَيْتُ مالى كُلَّما قُلْتُ قَدْ صَلَُحَتْ سَريرَتى وَقَرُبَ مِنْ مَجالِسِ التَّوّابينَ مَجْلِسى عَرَضَتْ لى بَلِيَّةٌ اَزالَتْ قَدَمى وَحالَتْ بَيْنى وَبَيْنَ خِدْمَتِكَ سَيِّدى ! لَعَلَّكَ عَنْ بابكَ طَرَدْتَنى وَعَنْ خِدْمَتِكَ نَحَّيْتَنى اَوْ لَعَلَّكَ رَاَيْتَنى مُسْتَخِفّاً بِحَقِّكَ فَاَقْصَيْتَنى اَوْ لَعَلَّكَ رَاَيْتَنى مُعْرِضاً عَنْكَ فَقَلَيْتَنى اَوْ لَعَلَّكَ وَجَدْتَنى فى مَقام الْكاذِبينَ فَرَفَضْتَنى اَوْ لَعَلَّكَ رَاَيْتَنى غَيْرَ شاكِر لِنَعْمآئِكَ فَحَرَمْتَنى اَوْ لَعَلَّكَ فَقَدْتَنى مِنْ مَجالِسِ الْعُلَمآءِ فَخَذَلْتَنى اَوْ لَعَلَّكَ رَاَيْتَنى فِى الْغافِلينَ فَمِنْ رَحْمَتِكَ آيَسْتَنى اَوْ لَعَلَّكَ رَاَيْتَنى آلِفَ مَجالِس الْبَطّالينَ فَبَيْنى وَبَيْنَهُمْ خَلَّيْتَنى اَوْ لَعَلَّكَ لَمْ تُحِبَّ اَنْ تَسْمَعَ دُعآئى فَباعَدْتَنى؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم مهر 1386ساعت 1:37 بعد از ظهر توسط ع.نوید |
|
|
تا ۳ روز پناه به دوست میبریم.دنیا و ما فیها را نیز قرار است رها کنیم(ان شا الله)گاهی این شعر جناب وحشی نیز دمادم در ذهنم فریاد میکند:
وحشی دشت معاصی را واعلموا انما الحیوه الدنیا لعب و لهو و زینه و تفاخربینکم و تکاثر فی الاموال والولاد به قول حاجاقا مجتبی :ما پسندیم انچه را جانان پسندد فصلی خواندم از دنیای فریبنده به یک دست شکر پاشنده و به دیگر دست زهرکشنده تا خردمندان را مقرر گردد که دل نهادن بر نعمت دنیا محال است» |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 7:16 بعد از ظهر توسط حامد |
|
|
تعداد ادمهای مزخرف اطرافم زیاد شده است.
یواش یواش حالم داره بهم میخوره واقعا برا خودم متاسفم که مجبورم اینا رو تحمل کنم و جالب تر اینکه همیشه بهشون بخندم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم مهر 1386ساعت 3:45 بعد از ظهر توسط حامد |
|
|
اگر نرید نصف عمرتون در فناست
همین! |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم مهر 1386ساعت 11:1 بعد از ظهر توسط حامد |
|
|
مکان:هواپیما
زمان:86.4.24 الان سوار هواپیما شدیم.همین الان مهماندار امد و بهم گفت تا میز جلوی خود را جمع کنم ما که رندیم و در این مواقع کارمان با لبخندی راه می افتد بگذریم.... و اما بعد.... پله های هواپیما را که بالا مرفتم تا حدودی ترسیدم.هواپیما که شروع به پرواز کرد بیشتر ترسیدم به بقیه مسافران نگاه میکردم و با نگاهم میگفتم که همان ترسی را که شما در ظاهر دارید من در دل دارم بله!خوف..... خوف از اینکه با کوله باری از گناه بروم و بدون هیچ توشه ای برگردم ترس از اینکه خدایی نشوم و یا خدایی نمانم این جزو معدود دفعاتی است که گلادیاتور در خود احساس ترس میکند اما اگر خود را خوب شناخته باشد رحمت خدا را نیز خوب شناخته است حسبنا الله ونعم الوکیل باز به خود می نگرم .می ترسم!حتی از اینکه نتوانم لایق رحمت او باشم اما باز گلادیاتور با همان لبخند همیشگی اش رو به سوی من میکند و می گوید "وما رمیت اذ رمیت ولکن الله رمی" بلی! ما هیچیم و بلکه کمتر از هیچ.او خود در دل ما خواستن را ایجاد میکند,خود از زبان ما میخواهد و خود مشتاقانه عطا میکند همیشه مجبورم کارهای سخت را خودم انجام دهم.شاید هم یکبار عمره دانشجویی بروم ولی میدانم اگر در این سفر که همراهانم کسانی اند که من حرفشان را نمیفهمم وفضای عرفانی هم انگونه نیست |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 11:8 بعد از ظهر توسط حامد |
|
|
وقتی به حج مشرف شدم .یه دفتر خاطرا ت بردم و در لحظه های مختلف خاطرات خودم را نوشتم .چون تو اون حال و هوا نوشته شده جالبه!وارزش خوندن داره
۱ ۲ ۳ شروع میکنیم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 11:3 بعد از ظهر توسط حامد |
|
|
گویند لیلی در حال جان دادن بود که مجنون به پیش او رسید
لیلی گفت: مجنون.تو در عشق من مجنون شدی و من با یک تب از تو جدا شدم.برو عاشق کسی شو که با یک تب از تو جدا نشود. ز هر خاکی که بوی عشق بر خاست یقین کن تربت لیلی همان جاست |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 5:56 بعد از ظهر توسط حامد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چه خوش است حال مرغی
که قفس ندیده باشد چه نکوتر آنکه مرغی زقفس پریده باشد پروبال مابریدندودرقفس گشودند چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد! |
| آرشیو موضوعی |
|
اجتماعی دل درد سیاسی عقاید اخلاقی شعر شهادت علمی تجربیات قرآن در حد خودم |
| نویسندگان |
|
ع.نوید حامد |
|
RSS
|