تبليغاتX
پشت هیچستان
مثل تموم شهدا .... به کام من عسل بذار
این روزا هر جا می ری دل همه گرفته ! همه خسته ! همه تنها ! همه دل گیر ! همه غمگین !

حاج احمد نمی دونم چرا اینقدر امشب دلم برای تو تنگ شده ؟ آخه مگه تو چیت با بقیه فرق داشت ؟ حاجی ! پاشو بیا ببین ! بیا ببین داره به ما چی می گذره ! بیا ببین غربت بچه ها رو  ! تو مگه فرمانده ی ما نبودی ! حاجی ! حاجی همین فردا با آقا بیا ! بیا سرباز های آقا رو سر و سامون بده ! حاجی لااقل جوابمو بده ! ببین گریه کردم ! ببین از صبح تا شب دارم میدوم . درس می خونم . کتاب می خونم . ورزش می کنم . ببین دارم خودم رو آماده می کنم . ببین جیش مهدی داره آماده میشه . یادته گفتی جند الله با ایمانش می جنگه !   

.

.

.  

نه حاجی نیا ! نیا ! بزار همون دوری و دوستی خوبه  ! میای بعد دو روز ما خودمون جلوتو می گیریم  ! ما خودمون روت اسلحه می کشیم ! میای این جا حال و روز ما رو ببینی حالت بهم می خوره ! شهر مارو ببینی سکته نکنی خیلیه ! جند الله با ایمانش می جنگه  اما من که خودم می دونم چی هستم ! حاجی نیا ! به آقا هم بگو حالا حالا ها گول مارو نخوره !

 

فریب ما مخور آقا دروغ می گوییم

به جان حضرت زهرا دروغ می گوییم

چه ناله ای چه فراقی چه درد هجرانی

نیا نیا گل طه دروغ می گوییم

تمام چشم به راهی و انتظار فراق

و ندبه های فرج را دروغ می گوییم

دلی که مامن دنیاست جای مولا نیست

اسیر شهوت دنیا دروغ می گوییم

زبان سخن ز تو گوید ولی برای مقام

به پیش چشم خدا هم دروغ می گوییم

خلاصه ، ای گل نرگس کسی به فکر تو نیست

و ما به وسعت دریا دروغ می گوییم

مرا ببخش عزیزم که باز می گویم

نیا نیا گل طه دروغ می گوییم

به نقل از وبلاگ سیمرغ

 

ولی نه آقا بیا ! بیا ! بیا ! دیگه خسته شدیم ! بیا ! همین الان بیا ! ما بدیم ولی تو که خوبی !

دیگه بسه دیگه بسه انتظار
ابر رحمت به سر دنیا ببار
شب تار شب تار شب تار
آسمون! خورشیدو بردار و بیار
دیگه بسه دیگه بسه انتظار
ابر رحمت به سر دنیا ببار
شب تار شب تار شب تار
آسمون! خورشیدو بردار و بیار
دیگه بسه دیگه بسه انتظار
ابر رحمت به سر دنیا ببار
شب تار شب تار شب تار
آسمون! خورشیدو بردار و بیار

 

مهدی جان ! بیا ای عزیز زهرا (س) ما خیلی وقتا با این حرفا می خواهیم از زیر بار پذیرش مسئولیت در بریم . می خواهیم کار خودمون راحت تر بشه از این حرفا می زنیم .

.

.

.

امروز  ۲ تا خبر خیلی بد شنیدم که کلی از حال الآنم به خاطر همین ۲ تا خبره !

اولیش خبر فوت خانم چهره گشا از بچه های نیستان و دانشکده ریاضی بود ! خیلی حالم گرفته شد ! همین چند روز پیش بود که اومد تو غرفه و کلی کمک کرد ! میز رو برامون چید . با یک سلیقه ی خیلی زیاد ... خدا رحمتش کنه ان شا الله با شهدا محشور میشه ! میشه ! سیاهی چادرش از سرخی خون امثال من پر رنگ تر بود ! خیلی خانم خوبی بودن ! خیلی با شعور بودن ! برای من که خیلی سنگین بود . هنوز ۲۶ سالشم نبود . خدا رحمتشون کنه .

دومیش هم خبر فوت عالم جلیل القدر اسلام . فقیه و اسلام شناس برجسته حضرت آیت الله العظمی حاج شیخ جواد تبریزی (قدس سره)  بود ! این یگانه ی فقه دوران در سن ۸۰ سالگی به دیار حق شتافت !

من که به شخصه یکی از بزرگترین درس های زندگیمو از ایشون گرفتم ! تابستون امسال که مشهد بودم . تو حرم امام رضا (ع) این عالم رو از نزدیک دیدم . من اون موقع می دونستم که ایشون در فقه زبانزد هستند و از مراجع بزرگواری هستند که نظیرشون نیست و این که شاگرد برجسته حضرت آیت الله العظمی خویی (قدس سره) بودند  و کلی مقلد دارن و ... خوب یه آدمی با این مختصات باید حتما یک عالمه آدم دور و برش باشن ! (حداقل به اندازه ی یک استاد عادی) اما ایشون تنها با به همراه یک نفر بدون هیچ گونه چیزی . آروم و بی سر صدا عصا می زد و از صحن گوهر شاد عبور می کرد . هر کی هم که می دید احتمالن نمی شناخت . من خودم اولش فکر کردم که اشتباه گرفتم . دوبار سوال کردم . بعد که فهمیدم . رفتم جلو سلام کردم و دست ایشون رو بوسیدم (دستشون رو محکم گرفتم و نذاشتم بکشن). برای اطرافیان عجیب بود ! ایشون هم خیلی آروم عصا می زدن و به راهشون ادامه دادن . من دهنم وا مونده بود . درخت هرچی پر بار تره سرش پائین تره . چه تواضعی . با این همه علم . چه فروتنی . من واقع دیدم که هیچم . هیچ . خیلی برام عجیب بود . انگار برق گرفته بودتم (صائب شاهده) . اونجا واقعن فهمیدم که دینمون دست کیاست . واقعن اینا حصون دین هستن . این ها مجتهد هستن .

خدا ان شا الله بقیه مراجع رو حفظ کنه ! حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی -  حضرت آیت الله العظمی نوری همدانی - حضرت آیت الله العظمی صافی گلپایگانی - حضرت آیت الله العظمی وحید خراسانی - حضرت آیت الله العظمی بهجت - حضرت آیت الله العظمی سیستانی حضرت آیت الله العظمی فاضل لنکرانی - و نایب بر حق امام زمان حضرت آیت الله العظمی خامنه ای (حفظه الله).

.

.

به نظرم تموم این رفتن ها یه نشونست که یادمون نره ما هم رفتنی هستیم . یادمون باشه که اگه می تونیم ۱درخت هم شده بکاریم و به دیگران کمک کنیم .

اما با تموم این حرفا راه ادامه داره . ما که کم نمیاریم :

ke30 ke be Bnahayat vasl bashe hich vaght kam nemiyare !!! hich vaght dar harkat be samte hadaf delsard nemishe , hich vaght az harkat baz nemimoone . qam ha va moshkelaT ke Dgarano azyat mikonne barash azar dahnde nist.... ke30 ke dar barabare khoda sar forood biare dar barabare moshkelat sar kham nemikone ! ke30 ke dar masiresh harkat mikone va tamame kar hash (khordano , khaBdano , pooshidano , harfzadano , fekr kardano ,...) baraye oone => oon ham komakesh mikone

 

یا مهدی ادرکنی

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 10:40 بعد از ظهر  توسط ع.نوید | 
یک جمله قصار از مهدی طاهری :

... غیبت نیست چون واقعیته !

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 2:28 بعد از ظهر  توسط ع.نوید | 
من یادم رفته بودم اسم شاعر شعر قبلی رو زیرش بنویسم !!! معذرت می خوام !

این هم یک شعر از خودم تقدیم به آقا :

هزار لیلی مجنون فدای چشم تو باد

                        چرا که چشم خمارت چنین خرابم کرد

دوشنبه ی هفته پیش سر کلاس سیستم عامل!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 11:24 بعد از ظهر  توسط ع.نوید | 
از 2 سال پیش تا حالا کلی فرق کردم :

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و درآن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب آيينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا كه دلت با دگران است

تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن

با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم

سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم

تو به سنگ زدي من رميدم نه گسستم

بازگفتم كه نتو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد

يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي دردامن اندوه كشيدم

نگسستم نرميدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم

نكني ديگر از آن كوچه گذر هم

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

 

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 9:25 قبل از ظهر  توسط ع.نوید | 
 خیلی از وقتا خیلی چیزا هست که حکم تله رو داره ! نتیجتا تو گول خوردی و تو تله افتادی ! باختی ! سوختی ! گیم اوور شدی !
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 1:30 بعد از ظهر  توسط ع.نوید | 
اول ترم ۲۰ واحد داشتم . ۱۸ تا اختصاصی !

طی فعل و انفعالاتی ( حذف آمار احتمال ۲ و  ... ) شد ۱۷ تا !

البته این ۱۷ تا یک سری از درس های بسیار مهم رو شامل می شه .

درس های سرنوشت ساز !

هفته ی پیش یکی از اساتید مون مریض شد ( درس سیستم عامل ) . نزدیک بود بشه ۱۴ تا !!! اما امروز کلاسمون با یک استاد دیگه ( که خیلی هم عالیه ) برگزار شد . البته من که امیدوارم که هر چه زودتر استادمون سرطانش خوب بشه ! اما این استاد جدیده هم خیلی خوبه .

این چند روزه درسته که از درسام عقب موندم ( و حتی ( این قسمت رو نخونید چون خیلی بده ( هم حرف خیلی بدیه هم معنی خیلی بدی داره ! ) اگه بخونید آبروم میره ها !) یکی از درسامو پیچوندم ! ) اما با اومدن این استاد جدیده کلی روحیه علمی گرفتم !

خدا به خیر کنه !

به فکر درس بودن و دغدغه ی کار علمی از مهم ترین وظایف ماست !

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 11:3 بعد از ظهر  توسط ع.نوید | 

به نام خداوند ياران دين

زشک رسته مردان اهل يقين

 

به نام يلان محمد(ص‌) نژاد

که شد شورشان غبطه گردباد

 

علي صولتاني که در خون شدند

به يک نعره از خويش بيرون شدند

 

بنام غيوران زهرا(س‌)نسب

زخود رستگان به حق منتسب

 

حسن (ع‌) مذهبان صبور آمده

مي زهرنوشان آن ميکده

 

خراباتيان حسين (ع‌) آشنا

گرفته به کف رايت کربلا

 

اگر دم فرو بندم از ذکرشان

رها نيستم يکدم از فکرشان

 

من و ياد ياران که سرباختند

ولي بر ستم گردن افراختند

 

سحرگاه اعزام يادش بخير

و "گردان‌" گمنام يادش بخير

 

لباسي که خاکي تر از خاک بود

ولي چون دل عاشقان پاک بود

 

الهي به مستان بربطشکن

به مردان طوفاني خط شکن

 

الهي به "گردان زيد و کميل‌"

دليران چون رعد و طوفان و سيل

 

به آنان که بي پا و سر آمدند

شهيد از ديار خطر آمدند

 

به مفقود و جانباز و ايثارگر

که شد تيغشان بر عدو کارگر

 

به مردان در کنج محبس قسم

به "والفجر و بيت المقدس‌" قسم

 

به دلتنگي "کربلاي چهار"

به ياران گمگشته و بي‌مزار

 

به "فتح‌المبين‌" و به "فتح‌الفتوح‌"

به طوفان‌، به کشتي‌، به دريا، به نوح

 

به "مرصاد" و مردان مرگ آفرين

منافق ستيزان تيغ آتشين

 

به آنان که پروازشان تا خداست

مرا بر خدا و ولي التجاست

 

هلا تا نپرسي زسربازي‌ام

که من کشته عشق "خرازي‌"ام

 

خوشا "باکري‌" با دل عاشقش

که رگبار بستند بر قايقش

 

خوشا همت "حاج همت‌"، خوشا

خوشا شور و شوق شهادت‌، خوشا

 

خوشا فهم "فهميده‌" نوجوان

که بي قدر بودش تمام جهان

 

خوشا شور "قربانعلي عرب‌"

که رقص مرگ و جنون و طرب

 

گه "فهميده‌" را ديد در قتلگاه

زنارنجک آندم که ضامن کشيد

 

به زير زره‌پوش خود را فکند

گوارائي شهد خون را چشيد

 

و "خرازي‌" انگار عباس بود

گه شد قطع دستش به ميدان رزم

 

شبي نيز سوي خدا پر کشيد

شد اين‌گونه جاويد آن کوه عزم

 

به کارون و اروند تا پل زديم

گذشتيم از خويش تا رزمگاه

 

در آنسوي‌، دشمن کمين کرده بود

پراکنده چون ابرهاي سياه

 

چو طوفان وزيديم و بر هم زديم

زخار و خسان خواب آرام را

 

خليج از تب و تاب ما موج زد

نوشتيم با خون سر انجام را

 

خطر بود و شط بود و غواص‌ها

سلاحي بجز عشق و ايمان نبود

 

ز نيزارها بي صدا رد شديم

صدايي بجز صوت قرآن نبود

 

خدا يار مردان درد آشناست

که جانهايشان با نبرد آشناست

 

گذشتند از هشت خان بلا

شد از خونشان دشتها کربلا

 

پس از جنگ ما باز ايستاده‌ايم

که کوهيم و آتشفشان زاده‌ايم

 

اگر پا و گر سر زکف داده‌ايم

چو لب واکند حيدر، آماده‌ايم

 

که گيريم جان بدانديش را

بسوزيم ملک ستم کيش را

 

بخوان تيغ عريان هماورد را

که گردن زغم خيل بي‌درد را

 

بر افشاني از خويش اگر گرد را

به دوزخ فرستيم نامرد را

 

که رسم جوانمردي احيا شود

قلندروشي پيشه ما شود

 

غريبانه مردم تفنگم کجاست‌؟

خشابم‌، قطار فشنگم کجاست ؟

 

دلم‌، سنگرم‌، خاکريزم چه شد؟

بگوييد نعش عزيزم چه شد؟

 

به هر ناکجا چون تجسس کنم‌؟

چقدر اين زمين را تفحص کنم‌؟

 

برادر بگو لشگر "نصر)" کو؟

شهيدان تيپ "وليعصر" کو؟

 

که افکند در کار مردان گره‌؟

که گم گشت "گردان ضد زره ؟"

 

پس از جنگ صبر از خدا خواستم

زمين خوردم اما بپا خواستم

 

بيا يک تپش غوطه در خون بزن

قدم بر سر هفت گردون بزن

 

جنون کن که از اينهمه احتياط

بلرزد قدم‌هايمان در صراط

 

و ايمان بياور به خون و جنون

که اينست "قد افلح المومنون‌"

 

برادر بمان در پناه خدا

که من ميروم التماس دعا ...

آقاسی

 
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 9:9 قبل از ظهر  توسط ع.نوید | 

و جنگ هنوز ادامه دارد...

هاجرتذری*

۴ساله بودم كه براي اولين بار ترس از مردن را حس كردم، زماني كه پدرم ماموريت بود و من و مادر و برادر كوچكترم، چند كيلومتر دورتر از خط مقدم در اسلام‌آباد غرب زندگي مي‌كرديم.
آن زمان كه هواپيماهاي عراقي بي‌هدف مناطق مسكوني را بمباران مي‌كردند و من به برادرم در آغوش مادر در كمد خانه پنهان مي‌شديم تا از انفجار در امان بمانيم.
لرزش بدن مادرم و ذكرهايي كه او مي‌خواند ما را متوجه چيز غريبي مي‌كرد، متوجه مفهومي غير از زندگي.
2 ماه تمام در بيمارستان‌ها دنبال جنازه پدر مي‌گشتيم و مادر جوان 23 ساله‌ام قويتر از آن بود كه خسته شود و بگذارد و برود در خانه امن‌مان در شمال زندگي كنيم.
مادرم همپاي پدرم به جبهه‌ها مي‌آمد و من و برادرم نيز به دنبال آن دو، كسي از ما نمي‌پرسيد مي‌آييد يا مي‌خواهيد بمانيد؟ و ما در ذهن‌هاي كوچكمان تصور مي‌كرديم زندگي همين است جنگيدن براي پيروزي.
20 سال از آن روزهاي نه چندان شيرين مي‌گذرد، خاطرات هواپيماهاي عراقي كه در فاصله كمي از سطح زمين مردم را به رگبار مي‌بستند همچنان گوشه‌هاي تاريكي از ذهن‌مان را اشغال كرده است.
20 سال گذشت ما تازه معناي مخالفت را فهميديم، معناي استقلال راي، معناي صلح، معنايي دنيايي بدون مبارزه، بدون خون، بدون جنگ، زندگي آرام بود و ما همچنان شعارهايي را كه انديشمندان غربي در ذهنمان فرو كردند بلغور مي‌كرديم: آزادي حق ماست، چرا بايد با دنيا جنگيد؟ چرا ساز مخالف مي‌زنيم؟ تا كي مبارزه، تا چه وقت جنگ، تا كجا مخالفت، تا چه زماني تحريم؟

دخترك 4 ساله ديروز كه جنگ را ناخواسته تجربه كرده بود امروز به پيشواز جنگ مي‌رود!
زندگي آرام، شيرين، سراسر عشق او در 15 آذر 1384 ويران شد،  دخترك باز هم ناخواسته در جنگ شركت كرد جنگي بدون كلاه‌، پدون پلاك و حتي بدون اسلحه.
دخترك 4 ساله  آنقدر مي‌فهمد كه او مي‌داند كه 27 سال است كه تحريم هستيم، او مي‌داند ما هنوز مي‌جنگيم .
دختر 4 ساله ديروز ديگر با اعتراض از پدر و مادرش نمي‌پرسد چرا تاوان جنگي را كه شما شروع كرده‌ ايد جواني مثل من بايد پاسخگو باشد؟
دختر 4 ساله ديروز مي‌داند اين جنگ قدمتي به اندازه زمان دارد و بشريت!
مي‌داند كه همان زمان كه قابيل، هابيل را كشت جنگ بين خير و شر حق و باطل شروع شد و تا دنيا، دنياست و بشر زنده است اين جنگ ادامه دارد.
جنگ ما تنها 27 سال نيست كه آغاز شده است، 1400 سال است كه براي احياي حق خود مي جنگيم و اگر دخترك عمري به درازاي نوح داشت، حاضر بود تمام عزيزانش را براي پيروزي در جنگي نابرابر ميان حق و باطل قرباني كند.

*همسر خبرنگار شهید محمد صادق نیلی  (باتلخیص)

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 5:24 بعد از ظهر  توسط ع.نوید | 

از بســکه شـــــکـســــــتــــــم و بــــسـتم توبه

فـــــــــریـــــاد هـمی کـنـد ز دســــــتـم توبه

دیــــروز به تــــــــوبــه ای شکستم ساغر

امــــروز به ســـاغــــری شـــکستم توبه

جــز وصل تو دل به هرچه بســتم توبه

بــی یــاد تــو هر جـــا که نشستم توبه

در حسرت تو توبه شکستم صد بار

زین توبه که صد بار شکستم توبه

شعر از ابو سعید ابوالخیر

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 4:42 بعد از ظهر  توسط ع.نوید | 
ماهیان ندیده غیر از آب پرس پرسان زهم که آب کجاست ؟

نمی دونم چی بگم .

بخندم یا گریه کنم ؟

ماه رمضون هم تموم شد ! ( ما هنوز هم آدم نشدیم ! )

عید فطر اومد .

خداحافظ ماه رمضون !

جدی جدی ماه رمضون تموم شدا !

چقدر خوب بود ماه رمضون . چه حالی میداد شباش . چه حالی میداد سحراش . چه حالی میداد خوابیدن تو ماه رمضون . درس خوندن . دعا خوندن . خندیدن . راه رفتن . فکر کردن . قرآن خوندن . ... همش عبادت بود !

لحظه لحظه اش برام لذت بخش بود .

شیطون دست و پاش بسته بود .

من توی آب بودم !

همش تموم شد !

خدایا ازت ممنونم که به من این همه لطف کردی . این همه به من رحمت کردی . هذا مقام العائذ بک من النار     

ازت ممنونم که خودت رو به من نشون دادی . یا من یعطی الکثیر بالقلیل ! ازت ممنونم که هر لحظه داری به من فیض می رسونی . ازت ممنونم که این روز رو برای ما عید قرار دادی که به خاطر تموم شدن ماه رمضون نمیریم ! ازت ممنونم که این بد رو راهش دادی . ازت ممنونم که  روت رو به سمت من چرخوندی و اجازه دادی که بسمت تو بچرخم ( برگشتی تا برگردم ! ) . ازت ممنونم که ماه رمضونت رو از من دریغ نکردی .

چه احساس خوبی دارم !

 

 

غروب شد !

 

ای رب ای رب ای رب

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 3:22 بعد از ظهر  توسط ع.نوید | 

اَللّهُمَّ اَهْلَ الْكِبْرِياَّءِ وَالْعَظَمَةِ وَاَهْلَ الْجُودِ وَالْجَبَرُوتِ وَاَهْلَ الْعَفْوِ

وَالرَّحْمَةِ وَاَهْلَ التَّقْوى وَالْمَغْفِرَةِ اَسْئَلُكَ بِحَقِّ هذَا الْيَومِ الَّذى

جَعَلْتَهُ لِلْمُسْلِمينَ عيداً وَلِمُحَمَّدٍ صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ الِهِ ذُخْراً [وَشَرَفاً]

وَمَزِيْداً اَنْ تُصَلِّىَ عَلى مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ وَاَنْ تُدْخِلَنى فى كُلِّ خَيْرٍ

اَدْخَلْتَ فيهِ مُحَمَّداً وَ الَ مُحَمَّدٍ وَاَنْ تُخْرِجَنى مِنْ كُلِّ سُوَّءٍ اَخْرَجْتَ

مِنْهُ مُحَمَّداً وَ الَ مُحَمَّدٍ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلَيْهِمْ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ

خَيْرَ ما سَئَلَكَ مِنْهُ عِبادُكَ الصّالِحُونَ وَاَعُوذُ بِكَ مِمَّا اسْتَعاذَ مِنْهُ

عِبادُكَ المخلصون (الْصّالِحُونَ هم روایت شده)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 2:34 بعد از ظهر  توسط ع.نوید | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
چه خوش است حال مرغی
که قفس ندیده باشد
چه نکوتر آنکه مرغی
زقفس پریده باشد
پروبال مابریدندودرقفس گشودند
چه رها چه بسته مرغی
که پرش بریده باشد!

پیوندهای روزانه
نانوشته ها (لرد تری ام)
یاغی (کسی که می شناسم و به او اعتقاد دارم)
ما زنده از آنیم
رز سوخته (نمی شناسم)
یگانه (من اون رو میشناسم اما اون منو نمی شناسه!!!)
بی عمر (محمد صادق باطنی)
بازاریابی چند سطحی (آقای نقشینه ارجمند)
الف لام میم (فرزاد سمیع)
انتظار (یوسف کوه مسکن)
هوس سفر (محمد مهدی دادمان)
مهاجر (حسین غفوری)
سوتک (حسین بادامچی)
کهف (حسین سلیمانی)
سبحان (چی بگم)
مجاز (انتظار تا کی....؟)
یادداشت های پراکنده (بي نام)
جستجو گری در مسیر شدن (مجتبی حاجی قاسمی)
ساقی میکده ی ما!!! (سعید توکلی)
آرام دل (نمی شناسمش اما از وبلاگش خیلی خوشم میاد)
منطقه ممنوعه (ابوالفضل رفیع ها)
سلمان (محسن چیت چیان)
یه مهتدین دیگه!
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
بهمن 1384
آذر 1384
تیر 1384
آرشیو موضوعی
اجتماعی
دل درد
سیاسی
عقاید
اخلاقی
شعر
شهادت
علمی
تجربیات
قرآن در حد خودم
نویسندگان
ع.نوید
حامد
پیوندها
امام خمینی
امام خامنه ای
دفتر مقام معظم رهبري آيت الله العظمي خامنه اي
حضرت آیت الله العظمی صافی گلپایگانی
حضرت آیت الله العظمی وحید خراسانی
حضرت آیت الله العظمی بهجت
حضرت آيت الله العظمي سيستاني
حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی
حضرت آیت الله العظمی نوری همدانی
حضرت علامه جوادی آملی
حضرت استاد مصباح یزدی
حضرت آيت الله محتبي تهراني
حضرت آيت الله مرتضي تهراني
معلم شهید انقلاب مرتضی مطهری
معلم انقلاب علامه محمد رضا حکیمی
آیت الله جعفر سیدان (پرچم دار تفکیک)
معلم انقلاب دکتر علی شریعتی
موسسه فرهنگی مهتدین
شبکه رشد
هیئت منتظرین
فیلم شهید ادواردو آنیلی
مرد يزدان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

تحریم 
کالای اسرائیلی