![]() |
![]() |
|
| مثل تموم شهدا .... به کام من عسل بذار |
|
منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن منـم که دیـده نیـالـــودهام به بد دیـدن وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم که در طریقــت ما کافــریست رنجــیدن به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن مراد دل ز تماشــای باغ عالم چیست بدست مردم چشم از رخ تو گل چیدن بمی پرستی از آن نقش خود زدم بر آب که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن به رحـمـت سـر زلـف تو واثقـم ورنه کشش چو نبود ز آن سوچه سود کوشیدن عنان بمیکده خواهیم تافت زین مجلس که وعذ بی عملان واجبست نشنیدن ز خـط یار بیــامـوز مهـــر با رخ خـوب که گرد عارض خوبان خوشست گردیدن مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ که دست زهد فروشان خطاست بوسیدن |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 11:35 قبل از ظهر توسط ع.نوید |
|
|
خوشی زد زیر دل بعضی ها .
کاملا مستضعفین رو فراموش کردن و دست از مبارزه و جنگیدن بر داشتن. پا روی پا میندازن و در حالی که آب پرتغالشون بغلشون تو سینی طلا قرار داره داستان های غم انگیزی از فقرا می خونن و اوه اوه گریه می کنن . بعدشم یه شعر عاشقانه می خونن و خودشون رو با فکر کردن به معشوقشون آروم می کنن. بمیرم براتون |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 5:5 بعد از ظهر توسط ع.نوید |
|
|
دل دیوونه غم جز
غم دلبر نداره سراز تنم ببرید که آقام سر نداره |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 4:10 بعد از ظهر توسط ع.نوید |
|
|
خدايا! به من توفيق: تلاش در شكست صبر در نوميدي رفتن بيهمراه كار بيپاداش فداكاري در سكوت دين بيدنيا عظمت بينام خدمت بينان ايمان بيريا خوبي بينمود گستاخي بيخامي مناعت بيغرور عشق بيهوس تنهايي در انبوه جمعيت و دوست داشتن بيآنكه دوست بداند روزي كن. شهيد دكترعلي شريعتي ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 3:49 بعد از ظهر توسط ع.نوید |
|
|
سال 1968 مسابقات المپيك در شهر مكزيكوسيتي برگزار شد. در آن سال مسابقه دوي ماراتن يكي از شگفت انگيزترين مسابقات دو در جهان بود.دوي ماراتن در تمام المپيكها مورد توجه همگان است و مدال طلايش گل سرسبد مدال هاي المپيك. اين مسابقه به طور مستقيم در هر 5 قاره جهان پخش ميشود.
كيلومتر آخر مسابقه بود دوندگان رقابت حساس و نزديكي با هم داشتند، نفس هاي آنها به شماره افتاده بود، زيرا آنها 42 كيلومترو 195 متر مسافت را دويده بودند. دوندگان همچنان با گامهاي بلند و منظم پيش ميرفتند. چقدر اين استقامت زيبا بود. هر بيننده اي دلش ميخواست كه اين اندازه استقامت وتوان داشته باشد. دوندگان، قسمت آخر جاده را طي كردند و يكي پس از ديگري وارد استاديوم شدند.استاديوم مملو از تماشاچي بود و جمعيت با وارد شدن دوندگان، شروع به تشويق كردند. رقابت نفس گير شده بود و دونده شماره ... چند قدمي جلوتر از بقيه بود. دونده ها تلاش ميكردند تا زودتر به خط پايان برسند و بالاخره دونده شماره ... نوار خط پايان را پاره كرد. استاديوم سراپا تشويق شد. فلاش دوربين هاي خبرنگاران لحظه اي امان نمي داد و دونده هاي بعدي يكي يكي از خط پايان گذشتند و بعضي هاشان بلافاصله بعد از عبور از خط پايان چند قدم جلوتر از شدت خستگي روي زمين ولو شدند. اسامي و زمان هاي به دست آمده نفرات برتر از بلندگوها اعلام شد. نفر اول با زمان دو ساعت و ... در همين حال دوندگان ديگر از راه رسيدند و از خط پايان گذشتند. در طول مسابقه دوربين ها بارها نفراتي را نشان داد كه دويدند، از ادامه مسابقه منصرف شدند و از مسير مسابقه بيرون آمدند. به نظر ميرسيد كه آخرين نفر هم از خط پايان رد شده است. داوران و مسوولين برگزاري ميروند تا علائم مربوط به مسابقه ماراتن و خط پايان را جمع آوري كنند جمعيت هم آرام آرام استاديوم را ترك ميكنند. اما ... بلند گوي استاديوم به داوران اعلام ميكند كه خط پايان را ترك نكنند گزارش رسيده كه هنوز يك دونده ديگر باقي مانده. همه سر جاي خود برميگردند و انتظار رسيدن نفر آخر را ميكشند. دوربين هاي مستقر در طول جاده تصوير او را به استاديوم مخابره ميكنند. از روي شماره پيراهن او اسم او را مي يابند "جان استفن آكواري" است دونده سياه پوست اهل تانزانيا، كه ظاهرا برايش مشكلي پيش آمده، لنگ ميزد و پايش بانداژ شده بود. 20 كيلومتر تا خط پايان فاصله داشت و احتمال اين كه از ادامه مسير منصرف شود زياد بود. نفس نفس ميزد احساس درد در چهره اش نمايان بود لنگ لنگان و آرام مي آمد ولي دست بردار نبود. چند لحظه مكث كرد و دوباره راه افتاد. چند نفر دور او را مي گيرند تا از ادامه مسابقه منصرفش كنند ولي او با دست آنها را كنار مي زند و به راه خود ادامه ميدهد. داوران طبق مقررات حق ندارند قبل از عبور نفر آخر از خط پايان محل مسابقه را ترك كنند. جمعيت هم همان طور منتظر است و محل مسابقه را با وجود اعلام نتايج ترك نمي كند. جان هنوز مسير مسابقه را ترك نكرده و با جديت مسير را ادامه ميدهد. خبرنگاران بخش هاي مختلف وارد استاديوم شده اند و جمعيت هم به جاي اينكه كم شود زيادتر ميشود! جان استفن با دست هاي گره كرده و دندان هاي به هم فشرده و لنگ لنگان، اما استوار، همچنان به حركت خود به سوي خط پايان ادامه ميدهد او هنوز چند كيلومتري با خط پايان فاصله دارد آيا او ميتواند مسير را به پايان برساند؟ خورشيد در مكزيكوسيتي غروب ميكند و هوا رو به تاريكي ميرود. بعد از گذشت مدتي طولاني، آخرين شركت كننده دوي ماراتن به استاديوم نزديك ميشود، با ورود او به استاديوم جمعيت از جا برميخيزد چند نفر در گوشه اي از استاديوم شروع به تشويق ميكنند و بعد انگار از آن نقطه موجي از كف زدن حركت ميكند و تمام استاديوم را فرا ميگيرد نميدانيد چه غوغايي برپا ميشود. 40 يا 50 متر بيشتر تا خط پايان نمانده او نفس زنان مي ايستد و خم ميشود و دستش را روي ساق پاهايش ميگذارد، پلك هايش را فشار مي دهد نفس ميگيرد و دوباره با سرعت بيشتري شروع به حركت ميكند. شدت كف زدن جمعيت لحظه به لحظه بيشتر ميشود خبرنگاران در خط پايان تجمع كرده اند وقتي نفرات اول از خط پايان گذشتند استاديوم اينقدر شور و هيجان نداشت. نزديك و نزديكتر ميشود و از خط پايان ميگذرد. خبرنگاران، به سوي او هجوم ميبرند نور پي در پي فلاش ها استاديوم را روشن كرده است انگار نه انگار كه ديگر شب شده بود. مربيان حوله اي بر دوشش مي اندازند او كه ديگر توان ايستادن ندارد، مي افتد. آن شب مكزيكوسيتي و شايد تمام جهان از شوق حماسه جان، تا صبح نخوابيد. جهانيان از او درس بزرگي آموختند و آن اصالت حركت، مستقل از نتيجه بود. او يك لحظه به اين فكر نكرد كه نفر آخر است. به اين فكر نكرد كه براي پيشگيري از تحمل نگاه تحقيرآميز ديگران به خاطر آخر بودن ميدان را خالي كند. او تصميم گرفته بود كه اين مسير را طي كند، اصالت تصميم او و استقامتش در اجراي تصميمش باعث شد تا جهانيان به ارزش جديدي توجه كنند ارزشي كه احترامي تحسين برانگيز به دنبال داشت. فرداي مسابقه مشخص شد كه جان ازهمان شروع مسابقه به زمين خورده و به شدت آسيب ديده است. او در پاسخگويي به سوال خبرنگاري كه پرسيده بود، چرا با آن وضع و در حالي كه نفر آخر بوديد از ادامه مسابقه منصرف نشديد؟ ابتدا فقط گفت:" براي شما قابل درك نيست!" و بعد در برابر اصرار خبرنگار ادامه داد:" مردم كشورم مرا 5000 مايل تا مكزيكوسيتي نفرستاده اند كه فقط مسابقه را شروع كنم، مرا فرستاده اند كه آن را به پايان برسانم." داستان "جان استفن آكواري" از آن پس در ميان تمام ورزشكاران سينه به سينه نقل شد"حالا آيا يادتان هست كه نفر اول برنده مدال طلاي همان مسابقه چه كسي بود؟"
اگه هزار بار هم زمین بخورم بازم پا می شم. تمام بدنم زخمی از گناه است . اما امیدم را به تو از دست نمی دهم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 3:46 بعد از ظهر توسط ع.نوید |
|
|
اشتباه نشه! من قصد دفاع از زنان را ندارم ! روشنفکر(به معنای مصطلح) هم نیستم. فقط در مورد مسایلی که بین مرد و زن مشترکه یه نظراتی دارم. شاید این مسایل بیشتر به آقایون مربوط بشه تا خانوما!
۱- اول می خوام بگم که خیلی از این حرفایی که بعضی از به ظاهر مذهبی ها می زنن اصلا درست نیست! طرف هر کاری دلش می خواد می کنه . بعد می خواد کارش رو با آیه و روایه توجیه کنه. بعد هم که هر چی بهش می گی که نظر اسلام و قرآن و خدا این نیست . سری یه برچسب فمینیسم بهت می زنه . بدش هر چی بهش بگی دیگه قبول نمی کنه (آخه من با این همه ریش چه جوری میشه فیمینیسم باشم یا حتی بخوام روشنفکر بازی و فمینیسم بازی در بیارم! من فقط دارم می گم که این اسلام نیست!) این خشونت هایی که ایجاد شده خیلی هاش درست نیست (البته همون طور که همه می دونن نفی خشونت به معنای عام درست نیست. مثلا در مقابل دزد و قاتل و مجرم و ... باید خشونت به کاربرده شود!{تئوریسینی خشونت هم حال می ده ها!} و خشونت بالعرض نفی خشونت بوجود میاد. شریعتی میگه پیامبر ما در یک دستش قرآن و در یک دستش شمشیر بود . شمشیری که برای دفاع از مستضعفین در دست داشت و ...) خیلی از کار هایی که یه عده می کنن و همیشه هم علما نسبت به این مطالب هشدار دادن اسلامی نیست. اما از دست این متحجر های مقدس مآب ! ۲- به نظرم خشونت اصلی علیه زنان از دل تفکرات غربی بیرون میاد! یه وقت هست که خشونت جسمیه! خوب میشه با هاش مبارزه کرد. یه وقت هست که به روح و شرافت زنان توهین می شه ! نگاهی که امروز غرب به زن داره مشابه اون چیزیه که عرب جاهلی قبل از اسلام داشته ! زن کالا نیست ! زن و مرد در کنار هم به تکامل می رسن. زن و مرد مثل لباس برای هم دیگه هستن. آقایون دست از این جسارت بردارید ! من با وجود اینکه همیشه سعی می کنم که همه رو امیدوار کنم اما باید بگم که جسارتی که امروز به زنان میشه . واقعا وحشتناکه . برای سگشون بیشتر از زنشون ارزش قایلند! نا امید کننده تر اونه که چند ساله که تو جامعه ی ما هم این اخلاق و فرهنگ جایگزین فرهنگ احترام و تکامل میشه ! هر روز داره آمار {...} و {...} بیشتر میشه. هر روز تعداد دختران فراری و دخترانی که خود کشی می کنن بیشتر می شه! واقعا شرم آوره! خانواده داره جایگاه سابقش رو از دست می ده ! دوستی های موقت و ... بچه های طلاق و... همه ما مقصریم. داریم با دست خودمون خودمون رو نابود می کنیم. بهتره دست از خشونت اصلی که خشونت و اهانت به روح زنان است دست برداریم.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 3:0 بعد از ظهر توسط ع.نوید |
|
|
هرگز از گفتن "دوستت دارم" هراسی نداشتم.
همیشه به راحتی ابراز محبت می کردم. اما به سختی می توانم بگویم که "دوستت ندارم" دلیلش این است که واقعا کسی نیست که دوستش نداشته باشم(۱) شاید از عمل کسی بدم بیاد ولی دلیلی نداره که از خودش بدم بیاد. برای همینه که تصمیم گرفتم که اگه ایرادی در کسی هست به جای این که تو خودم بریزم و ناراحت بشم و... برم بهش بگم که اون ایراد رو اصلاح کنه . البته برای این کار هم باید شرایط امر به معروف کامل بشه . در هرصورت تصمیم گرفتم که اول از همه خودم رو درست کنم و بعد هم تاثیری روی دور و برم داشته باشم واگه خدا بخواد امر به معروف و نهی از منکر رو تو حداقل تو جامعه ی خودم احیا کنم. یا علی ۱- رک.همه را دوست بداریم اثر علیرضا برازش
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 2:8 بعد از ظهر توسط ع.نوید |
|
|
وقتی که دیگر نبود وقتی که دیگر رفت وقتی که نمی توانست مرا دوست بدارد وقتی که او تمام کرد وقتی که او تمام شد... و چه سخت است تنها متولد شدن دکتر علی شریعتی |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 1:49 بعد از ظهر توسط ع.نوید |
|
|
"خون دلی که پدر پیرتان از این دسته متحجر خورده است، هرگز از فشارها و سختیهای دیگران نخورده است."(امام ره )
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 1:45 بعد از ظهر توسط ع.نوید |
|
|
تصدقت شوم، الهي قربانت بروم، در اين مدت كه مبتلاي به جدايي از آن نور چشم عزيز و قوت قلبم گرديدم، متذكر شما هستم و صورت زيبايت در آیينه قلبم منقوش است.
عزيزم، اميدوارم خداوند شما را به سلامت و خوش در پناه خودش حفظ كند. [حال] من با هر شدتي باشد ميگذرد؛ ولي به حمدالله تاكنون هرچه پيش آمد، خوش بوده و الان در شهر زيباي بيروت هستم(1). حقيقتا جاي شما خالي است، فقط براي تماشاي شهر و دريا خيلي منظره خوش دارد. صد حيف كه محبوب عزيزم همراهم نيست كه اين منظره عالي به دل بچسبد. در هر حال، امشب، شب دوم است كه منتظر كشتي هستيم. از قرار معلوم و معروف، يك كشتي فردا حركت مي کند، ولي ماها كه قدري دير رسيديم، بايد منتظر كشتي ديگر باشيم. عجالتا تكليف معلوم نيست، اميد است خداوند به عزت اجداد طاهرينم، كه همه حجاج را موفق كند به اتمام عمل. از اين حيث قدري نگران هستم، ولي از حيث مزاج بحمدالله به سلامت. بلكه مزاجم بحمدالله مستقيمتر و بهتر است. خيلي سفر خوبي است، جاي شما خيلي خيلي خالي است. دلم براي پسرت [سيدمصطفي] قدري تنگ شده است. اميد است كه هر دو(2) به سلامت و سعادت در تحت مراقبت آن عزيز و محافظت خداي متعال باشند. اگر به آقا [پدر همسر امام] و خانمها [مادر و مادربزرگ همسر امام] كاغذي نوشتيد، سلام مرا برسانيد. من از قبل همه نايبالزياره هستم. به خانم شمس آفاق [خواهر همسر امام] سلام برسانيد و به توسط ايشان به آقاي دكتر [علوي] سلام برسانيد. به خاور سلطان و ربابه سلطان سلام برسانيد. صفحه مقابل را به آقاي شيخ عبدالحسين بگوييد برسانند. ايام عمر و عزت مستدام. تصدقت. قربانت؛ روحالله |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 1:35 بعد از ظهر توسط ع.نوید |
|
|
جام جهانی شروع می شه
اسرائیل حمله می کنه به بچه های فلسطینی زرقاوی احمق می میره اسرائیل حمله می کنه به بچه های فلسطینی شارون جنایتکار سکته می کنه اسرائیل حمله می کنه به بچه های فلسطینی صدام بزدل دستگیر می شه اسرائیل حمله می کنه به بچه های فلسطینی آمریکا به عراق حمله می کنه اسرائیل حمله می کنه به بچه های فلسطینی آمریکا به افغانستان حمله می کنه اسرائیل حمله می کنه به بچه های فلسطینی احمدی نژاد رییس جمهور می شه اسرائیل حمله می کنه به بچه های فلسطینی سال نو می شه اسرائیل حمله می کنه به بچه های فلسطینی برجای دوقولو رو خراب می کنن اسرائیل حمله می کنه به بچه های فلسطینی نفت گرون می شه اسرائیل حمله می کنه به بچه های فلسطینی نفت ارزون می شه اسرائیل حمله می کنه به بچه های فلسطینی دختر معاون رییس جمهور اسپانیا عروسی می کنه اسرائیل حمله می کنه به بچه های فلسطینی هوگو چاوز عطسه می کنه اسرائیل حمله می کنه به بچه های فلسطینی فیدل کاسترو سرش رو می خوارونه اسرائیل حمله می کنه به بچه های فلسطینی نی نی دس تو دماغش می کنه اسرائیل حمله می کنه به بچه های فلسطینی گاو مش حسن گوساله می زاد اسرائیل حمله می کنه به بچه های فلسطینی . . . دوس دارم با تموم وجود فریاد بزنم. طوری که همه دنیا بفهمن: ای دشمن حق! ما دلیر و حق پرستیم برگرد! تا سر بند یا زهرا نبستیم |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 3:24 قبل از ظهر توسط ع.نوید |
|
|
گیرم که هزار مصحف از بر داری
آن را چه کنم که روح کافر داری؟
گیرم که هزار سجده بر خاک نهی آن را به زمین بنه که در سر داری |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 3:51 بعد از ظهر توسط ع.نوید |
|
|
اما با این همه، تقصیر من نبود كه با این همه ... با این همه امید قبولی در امتحان ساده ی تو رد شدم اصلاً نه تو، نه من تقصیر هیچ كس نبست از خوبی تو بود كه من بد شدم! قیصر امین پور |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 6:40 بعد از ظهر توسط ع.نوید |
|
|
سالها قبل از پایان جنگ به دوستان خود گفت سعی کنید در جنگ شهید شوید اگر نمی خواهید زجر بکشید! چون بعد ز اتمام جنگ مردم سه دسته می شوند: یا جهاد خود را با دنیا معامله می کنند آنچنان که گذشته ای دریادشان نمی ماند . یا سر در برف بی خبری و آسایش می کنند و عده قلیلی هم که این روزگار یادشان مانده است به جز خون جگر خوردن کار دیگری نمیتوانند کرد. دو دسته اول شکنجه آخرت و دسته سوم شکنجه دنیا را خواهد کشید. پس سعی بر شهادت داشته باشید.( نقل به مضمون)
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 6:37 بعد از ظهر توسط ع.نوید |
|
|
سبحه بر کف توبه بر لب دل پر از ذوق گناه
معصیت را خنده می آید ز استغفار ما |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 6:27 بعد از ظهر توسط ع.نوید |
|
|
این جنبش عدالت خواهی یه چیزه دیگس!!!!! مخصوصا سید مصطفی که عشق منه!
امروز فیلم کدام استقلال کدام پرسپولیس رو نمایش داد. سالن تاریک ! فضای مناسبی برای گریه کردن بود! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 6:1 بعد از ظهر توسط ع.نوید |
|
|
به نام خدا
من فکر می کنم که آدم باید اصول گرای اصلاح طلب باشه! مصداقش بمونه اما در تئوری که خیلی با حاله!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 10:5 قبل از ظهر توسط ع.نوید |
|
|
من الآن خیلی ناراحتم!
بابا بس کنید این مسخره بازی هارو! خودتون رو مسخره کردید یا خدا رو! کدوم عبدالله؟ کدوم حزب الله؟ کدوم اسلام؟ کدوم شیعه؟ مگه میشه آدم با دستورات اسلام گزینشی بر خورد کنه! الآن دقیقا تو همین تهران خودمون خیلی از مستحبات حرومه ! واجبات مکروهه ! حروم ها مستحبه !(یه نمونش همین امر به معروفه که کلا تو تهران مکروهه! (آخه وارد شدن در حریم خصوصی افراده) جم کنید بابا کاسه کوزتون رو) جالبه مستحب خدا رو حروم کردند !!!! جالب تر ادعای شیعه بودنه! هی داد می زنن که عمر فلان کار رو کرده و امام علی فرموده که ... در حالی که اکثرا به روشی که عمر گفته عمل می کنن! با بعضی ها که حرف می زنی فکر می کنن مرجع تقلیدن!!! بعضی ها هم که هی می گن عرف جامعه این جور عرف جامعه اون جور! غافل از اینکه این عرف مزخرف رو خودمون بوجود آوردیم! (مثل اینه که اسم پسرمون رو بزاریم رستم ٬ بترسیم صداش کنیم!) این عرف مسخره باید عوض بشه! باید معیار های عرف همون معیار های شرع بشه ! همون که خدا گفته ٬ همونایی که تو قرآنه! دیگه نباید مثل الآن ما به این راحتی بتونیم غیبت کنیم ( غیبت از ۷۰ بار ... با ... در کنار کعبه بدتره ! هیچ شوخی هم نداره ! ) یا به این راحتی دروغ بگیم ! یا تجری به گناه کنیم (این هم این روزا خیلی داره رواج پیدا می کنه ! ) امر به معروف توی جامعه ما باید احیا بشه ! یه یا علی کافیه!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 8:5 قبل از ظهر توسط ع.نوید |
|
|
معلم، پيش از آنكه قلم بر دستم نهد، مرا سوگندي آموخت... "قلم، توتم من است. قلم، توتم ماست. به قلم سوگند! به خون سیاهی که از حلقومش میچکد سوگند، به رشحه خونی که از زبانش میتراود سوگند، به ضجههای دردی که از سینه اش برمیآید سوگند، که توتم مقدسم را نمیفروشم، به دست زورش تسلیم نمیکنم، به کیسه زرش نمیبخشم، به سر انگشت تزویرش نمیسپارم. دستم را قلم میکنند و قلمم را از دست نمیگذارم. چشمهایم را کور میکنند. گوشهایم را کر میکنند. پاهایم را میشکنند. انگشتانم را بندبند میبُرند. سینهام را میشکافند. قلبم را میکُشند. حتی زبانم را میبُرند و لبم را میدوزند. امّا قلمم را به بیگانه نمیدهم." معلم به من آموخت تا هيچگاه بيسوگند، قلم از قلمدان برنگيرم! روحش شاد! |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 5:36 بعد از ظهر توسط ع.نوید |
|
|
دوم و سوم خرداد مبارک! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 11:6 بعد از ظهر توسط ع.نوید |
|
|
امروز با یکی از دوستان دانشگاه رفته بودیم دانشگاه تهران! (سخنرانی یه بنده خدا بود و ما با کارت دانشجویی وارد شدیم)
تو سالن نشسته بودیم و داشتیم به حرف های سخنران گوش می دادیم که : سخنران با دست به ته سالن اشاره کرد و گفت : هیشکی از جاش بلند نشه! به اونا هم کاری نداشته باشید..... یکی از اون ته داد زد : دارن اغتشاش بوجود میارن! - هیشکی از جاش بلند نشه! اون درها رو ببندید. و بعد به سخنرانی ادامه داد... صدای کوبیدن در پشتم رو می لرزوند. هر دفعه محکم تر می کوبیدند. چند نفر از بچه های مذهبی از اون ته دویدند و خودشون رو به در وسط رسوندند. فضا خیلی ملتهب بود. ضربان قلبم افزایش یافته بود. به سمت چپم یه نیگاه کردم. حتما اون خانم ها خیلی بیش تر از من ترسیده بودند! اگه کسانی وارد سالن می شدند و بچه ها رو می زدن... اگه خدای نکرده می خواستن با اون خواهر ها درگیر شن .... صدای کوبیدن در پایین هم به صداهای قبلی اضافه شد. سخنران برام مهم نبود اما : اگه تمام بدنم رو هم با چاقو می زدم نمی ذاشتم کسی مزاحم اون خانوم ها بشه. نمی دونم که از ترس بود یا از عصبانیت که پام می لرزید. صدای شکستن شیشه های سالن (شیشه ها پشت پرده بودند و فقط صدا می آمد) سخنران باز همه را دعوت به نشستن کرد : این ها فرزندان ما هستند. زمانی می گفتند چماق بدستان ! بیایید ببینید در دست های ما چماق نیست! همه دست زدند. در پایین گشوده شد! زیاد واضح نبود اما گویا بچه های مذهبی مانع حضور عده به داخل سالن می شدند. سخنران سخنرانی می کرد و ما دست می زدیم. اشیایی به سمت بچه ها پرت می کردند. سخنران گفت که اگر کسی حرفی دارد و مدعی دموکراسی است بهتر است بیاید این جا تا با هم بحث کنیم! همه دست زدند. دلهره در جمعیت موج می زد. یکی از بچه های جلوی در چشمش را گرفت و روی صندلی نشست! (چند نفر دور او جمع شدند) . . . از جلوی دانشکده حقوق رد می شدیم. یادمان شهدا را خراب کرده بودند. آواز می خواندند و دست می زدند. اٍ... من او را می شناسم! از بچه های انجمن دانشگاه ماست! این جا چه می کند؟ و آن یکی و دیگری.... همین چند ماه پیش داد می زدند که با تدفین شهادت " پای عوامل خارج دانشگاه ! به درون دانشگاه باز می شود" جالب بود که این جا آن عامل (تدفین شهادت) هم نبود اما عوامل خارجی بودند... خیلی هم بودند. همین ها می گفتند که به شهدا بی احترامی نکنید..... همین ها... . . . شنبه هفته پیش برنامه ی انجمن با حضور ابراهیم یزدی و احمد شیرزاد در کمال آرامش برگذار شد...(من هم در مراسم بودم) . . . نمی دونم چی بگم : فقط می دونم که دارم اعتمادم رو نسبت به یه سری از دوستان از دست می دم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 11:5 بعد از ظهر توسط ع.نوید |
|
|
بوی باران ، بوی سبزه، بوی خاک،
شاخه های شسته ، باران خورده ، پاک آسمان آبی و ابر سپید، برگ های سبز بید، عطر نرگس ، رقص باد، نغمه ی شوق پرستوهای شاد، خلوت گرم کبوترهای مست ... نرم نرمک می رسد اینک بهار ، خوش به حال روزگار! خوش به حال چشمه ها و دشت ها ، خوش به حال دانه ها و سبزه ها ، خوش به حال غنچه های نیمه باز، خوش به حال دختر میخک-که می خندد به ناز - خوش به حال جام لبریز از شراب، خوش به حال آفتاب . ای دل من ، گر چه - در این روزگار- جامه ی رنگین نمی پوشی به کام، باده ی رنگین نمی نوشی زجام، نقل و سبزه در میان سفره نیست، جامت - از آن می که می باید - تهی است،
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم ! ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب ! ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار.
گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ، هفت رنگش می شود هفتاد رنگ (فریدون مشیری) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 8:56 بعد از ظهر توسط ع.نوید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دو دانشجوی دانشگاه صنعتی شریف که خود را سرباز امام خمینی (رضوان الله تعالی علیه) و امام خامنه ای(حفظه الله) می دانند
|
| آرشیو موضوعی |
|
اجتماعی دل درد سیاسی عقاید اخلاقی شعر شهادت علمی تجربیات قرآن در حد خودم |
| نویسندگان |
|
ع.نوید حامد |
|
RSS
|